درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان
رمان خانم لطفاً اطلاعات و کامل پر کنید . شماره ده اگه طلاق گرفتید حتماً ذکر کنید
جلالی هم بدو بدو اومد : چی شده خانم کاظمی چرا با بچه بیرونید
رفت بعد از چند دقیقه با محمدی و دو تا زن دیگه اومد اول شروع کردند به جارو کردند هر چی خاک و سوسک بود جمع کردند
: ببخشید خانم شاکری داخل کمد جارو کنید . تا ساعت یازده فقط داشتیم تمیز می کردیم . خانم فاطمی چند بار سر زد و از پیش رفت کار سوال کرد . توی حموم بودم که صدای جلالی رو شنیدم : هنوز تموم نشده صدای شاکری اومد : خانم کاظمی خیلی وسواس دارند جلالی : خوب اینطوری خوب ، الآن کجا هستند ؟ شاکری : توی حمام سلام خانم کاظمی خسته نباشید برگشتم : سلام آقای جلالی خسته که شدیم ولی چیزی نمونده باید تمیز بشه دیگه جلالی : دستتون درد نکنه : ببخشید آقای جلالی چند تا تغییر می خواهم اینجا انجام بگیره اگه ایراد نداره خانم کاظمی این پرده رو چیکار کنم : بنداز دور آقای کاظمی اون به چه درد می خوره اصلاً لازم نیست ، ببخشید آقای جلالی جلالی : بفرمائید : من اصلاً دوست ندارم جا کفشی داخل اتاق باشه ، باید برای بچه دمپایی رو فرشی تهیه بشه ، لیوان ها ، بشقاب ها کلاً تمام ظروف اینجا باید عوض بشه ، مخصوصاً اون سماور و قوری ، سر تون و در نمیارم ، این لیستی که من نوشتم ، حتماً باید اینها اینجا اعمال بشه جلالی به لیست نگاهی کرد : مطمئنید خیلی جدی : بله حتماً این بچه ها می خواهن زندگی کنند مثل یک انسان جلالی : باشه حتماً ، چرا سماور باید عوض بشه : می تونید داخل قوری و سماور و نگاه کنید جلالی : نه نیازی نیست : پس لطفاً اینها تا فردا آماده بشه ممنون ، ببخشید من باید ببینم حمام چطوری شد دوباره برگشتم توی حمام : آقای محمدی خسته شدی بگو خسته شدم چرا این طوری تمیز می کنی محمدی : به خدا خانم چند بار کشیدم . : اگه پاک کننده بیشتر بریزی تمیز میشه محمدی : نه نمیشه : بده به من اون اسکاچ و شروع کردم خودم به کشیدن : دیدید تمیز شد . : برید بیرون خودم اینجا رو میکشم محمدی از حمام رفت بیرون سریع شروع کردم به تمیز کردن ، اونقدر پودر و ماده سفید کننده ریختم که وقتی آب ریختم و شستم حمام برق می زد تمام سرامیک ها سفید سفید شده بود . ساعت سه صبح بالاخره هر سه اتاق ، حمام و دستشویی تمیز شد . اتاق خواب و به اتاق عقبی انتقال دادم و اتاق بازی رو آوردم جلو . برعکس اتاق های دیگه که دیده بودم تمام اتاق خواب جلو بود . همه رفتند و خودم موندم اسباب بازی ها و تمام کتاب ها به اتاق کوچی که معلوم بود برای مربی در نظر گرفته شده بود انتقال دادم همه چیز برق می زد تمام اسباب بازی ها شسته و ضد عفونی شده بودند کتاب های که پاره شده بود و برگه برگه بود انداختم دور چون دیگه به درد نمی خورد . صدای در اومد : بفرمائید جلالی تا اومد وارد بشه : لطفاً کفشتون اونجا در بیارید بعد بیان داخل جلالی کفش و در آورد و اومد داخل : خسته نباشید حسابی تمیز شد ، اتاق خواب بردی عقب : بله چون بچه ها می خواند استراحت کنند هی در باز میشه و بسته میشه نمی تونند خوب بخوابند . جلالی : می تونم ببینم : بله بفرمائید جلالی وارد اتاق شد : شما هم می خواهید پیش بچه ها بخوابید : بله ایرادی داره جلالی : نه هر طور مایلید ، اون اتاق برای چه کاری گذاشتید . : می تونید همراهم بیان و ببینید . در اتاق باز کردم چند تا بوفه گذاشته بودم و داخلش کتاب ها و اسباب بازی ها بود و همه چیز مرتب جلالی : فکر می کنید همین طور بمونه : باید بمونه جلالی : چطوری : بچه ها باید یاد بگیرند که منظم باشند . جلالی : خیلی خوب ، موفق باشید . : ببخشید کی وسایلی که خواستم آماده میشه جلالی : فردا صبح همه رو براتون تهیه می کنم . صدای در اومد : بفرمائید ببخشید خانم کاظمی لباس بچه ها رو آوردم وارد شد سلام آقای جلالی جلالی فقط سرش و تکون داد . ازش گرفتم و گذاشتم کنار اتاق : همه اتو شدند دیگه درست : بله خانم کاظمی همه اتو شده و مرتب : خیلی لطف کردید . ممنون جلالی : خیلی عالی موفق باشید ساعت شش بود که رفتم اتاق خانم نیازمندی دیدم کیوان بیدار شده . داره گریه می کنه می دونستم چه اتفاقی افتاده با خودمم آوردمش توی اتاق و بردمش توی حمام و حسابی شستمش از حمام که اومد بیرون : خوب کدوم یکی لباس تو رفت سمت سبد ها و نشونم داد ، حوله رو برداشتم و خشکش کردم ، لباس تمیز تنش کردم : کیوان به هیچ عنوان نباید لباست کثیف بشه فهمیدی کیوان : بله زیباجون لباس هاش و گذاشتم داخل کشوش . بهش اسباب بازی دادم تا بازی کنه دوباره رفتم اتاق خانم نیازمندی ، علی ، رضا و سیامک م بیدار شده بودند با خودم آوردمشون توی اتاق دمپایی ها رو در آوردند و داخل سبدی که خالی شده بود انداختم و گذاشتم بیرون از در ، مسیر در تا حمام و روزنامه گذاشته بودم بچه ها از روی روزنامه رد شدند و رفتند داخل حموم اون سه تا رو هم شستم حسابی تغییر کرده بودند و سفید شده بودند . لباس تنشون کردم و حرفی که به کیوان زدم به اونهام زدم . لباس های اونها رو هم گذاشتم داخل کشوشون . بقیه رو هم که بیدار بودند آوردم و بردم حمام همه تمیز و مرتب شدند . سفره رو انداختم و گفتم بیان بشینند تا صبحانه بخورند . تا می خواستند دست بزنند : صبر کنید همه منتظر شدند تا ببیند من چی میگم : بعد از غذا تمام اسباب بازی ها رو جمع می کنید و من بهتون میگم کجا بذارید به هیچ عنوان دوست ندارم بعد از بازی اتاق بهم ریخته باشه همه متوجه شدند : نشنیدم بچه ها : بله : آفرین می تونید شروع کنید . بچه ها صبحانه خوردند و من سینی رو آوردم و تمام ظرف ها رو جمع کردم امروز توی وسایل یکبار مصرف چیزی خوردند تا براشون بشقاب و وسایل دیگه برسه . : خوب بلند شین دنبالم بیان تا بگم وسایل باید کجا باشه . بچه ها هر کدوم یک اسباب بازی رو برداشتند و همراهم اومدند هر کدوم وسیله رو اونجایی که من گفته بودم گذاشتند . : در صورتی که کسی رعایت نکنه همه تنبیه میشن فهمیدین حسین : یعنی می زنیمون : مثلاً اجازه نمیدم برید توی حیاط بازی کنید ، یا اینکه تلویزیون نگاه کنید . خوب بهتر بیان بیرون الآن کارتون شروع میشه بچه اومدن و نشستند تلویزیون و روشن کردم و خودم روی مبلی که اونجا بود تکیه دادم . دیدم کیوان دستشویی داره نمیره : کیوان جان بدو دستشویی کیوان : الآن ندارم : کیوان همین الآن دستشویی کیوان مجبور شد بره و زود اومد بیرون کیوان جان برگرد اول سیفون و بکش دست تو با صابون بشور در دستشویی رو ببند بعد بیا بشین و گرنه تلویزیون خاموش می کنم . کیوان سریع برگشت توی دستشویی و تمام کارهایی که گفتم انجام داد و اومد نشست . دیدم بعد صادق رفت تمام کارهای که به کیوان گفته بودم اون انجام داد و اومد بیرون سرم و تکون دادم و لبخندی زدم . رفتم سر کمدم و یک کتاب برداشتم و شروع کردم به مطالعه کردن . گاهی به بچه ها نگاه می کردم . در زدند در باز کردم شاکری بود : جانم شاکری : ببخشید وسایلی که خواسته بودید آوردند . : مرسی بیارید داخل وسایل آشپزخونه رفتن داخل آشپزخونه ، دمپایی ها کنار گذاشتم . مایع ظرف شویی و خلاصه هر چی که خواسته بودم آماده بود حتی ملافه های که برای تخت بچه ها می خواستم همه برش زد و دوخته شده بود . : ببخشید خانم شاکری اگه لطف کنید به عمو حسن یا آقای محمدی بگید تشریف بیارن و این جا دستمال کاغذی رو توی دستشویی وصل کنند ممنون میشم شاکری : چشم خانم خوب بود که توی اتاق یک آشپزخونه کوچولو بود ، تمام ظرف ها رو در آوردم و شستم و گذاشتم سر جاش لیوان ها و قاشق ها رو هم همین طور همه چیز تمیز و مرتب بود . سعید : زیباجون آب می خواهم : سعید جان باید بگی ، لطفاً به من آب بدید سعید : زیبا جون لطفاً به من آب بدید : چشم عزیزم الآن بهتون آب میدم بهش آب دادم وقتی آب خورد گذاشت روی میز : سعید جان برگرد لیوان و باید بذاری داخل سینک تا من بشورم سعید برگشت و گذاشت داخل سینک و رفت بیرون . می دونستم کارم خیلی سخته چون عادت کرده بودند به بی نظمی و حالا اون ها تربیت کردن خیلی سخت بود . کارتون که تموم شد : خوب بچه همه بچرخید سمت من همه چرخیدن : این دمپایی های رو فرش شماست از این به بعد دمپایی بیرون در میارین دست تون می گیرید و میان داخل می گذارین توی جا کفشی و از این جا کفشی دمپایی رو فرشی بر می دارید کسی بدون اینها توی اتاق راه نمیره : متوجه شدید
بچه ها : بله : آفرین حالا بیان هر کدوم یک جفت بردارید و پاتون کنید . بچه ها هر کدوم یک جفت برداشتند . محمود : حالا باید چکار کنیم : خوب الان موقع نقاشی بهتر بشینید تا من دفتر نقاشی هاتون و بیارم تا نقاشی بکشید بچه پشت میز نشستند ، یک میز بود که از دیوار بیرون می اومد بچه ها صندلی ها رو گذاشتند و من براشون دفتر نقاشی آوردم و ازشون خواستم اون چیزی رو که دوست دارند برام نقاشی کنند . در اتاق زد شد : بفرمائید فاطمی و جلالی وارد شدند به بچه ها نگاهی کردند ، برگشتم سمت بچه : سلام بعد به بچه : وقتی کسی وارد میشه چی باید بگین بچه برگشتند : سلام فاطمی و جلالی جواب سلامشون و دادند : خوب نقاشی تون بکشید . ممنون بابت وسایل خیلی لطف کردید . فاطمی : تا حالا اینطور تمیز اینجا رو ندیده بودم . لبخندی زدم . جلالی : امروز بعدازظهر دکتر میاد برای چکاب بچه ها : خیلی ممنون ، لطف کردید . چای میل دارید . جلالی به فاطمی نگاهی کرد : نه مرسی ، باید بریم به کارهامون برسیم . خدانگهدار : به امید دیدار دوباره روی صندلی نشستم و شروع کردم به مطالعه کردن . دیدم حسین شروع کرد به گریه کردن : چی شده حسین حسین : شهاب روی دفتر خط کشید : شهاب چرا روی دفتر حسین خط کشیدی شهاب : از روی من نگاه می کنه : بعد تو باید روی دفترش خط بکشی شهاب : خوب : خوب نداره ، معمولاً توی این مواقع یک چیزی باید بگی شهاب زل زد به من : نمی دونی شهاب : می دونم ولی نمیگم : ایراد نداره دفتر تو جمع کن بیا بده امروز دیگه هیچ کاری انجام نمیدیم تا شهاب یاد بگیره بگه ببخشید . شهاب دفتر نقاشی و مداد رنگی ها رو داد به من و نشست کنار دیوار منم بهش توجه ای نکردم . خوب بقیه نقاشی رو بکشند بالاخره همه بچه ها تموم کردند و نشستند . نیم ساعتی گذشت دیگه بچه ها خسته شده بودند و هی تکون می خوردند . منم داشتم کتاب می خوندم . علی : زیبا جون شهاب و ببخشید توجه نکردم محمود : زیباجون من اگه عذرخواهی کنم قبول می کنید . : نه باید خود شهاب عذرخواهی کنه تا نکنه فایده ای نداره یک ربع دیگه گذشت بچه ها حسابی خسته شده بودند . هی به شهاب غر می زدند . بالاخره شهاب بلند شد اومد جلوی من : ببخشید : من نشنیدم چی گفتی شهاب : زیباجون ببخشید : فقط همین شهاب : خوب دیگه چی بگم : دیگه تکرار نمیشه حسین و ببوسی شهاب : زیباجون دیگه تکرار نمیشه رفت حسین و بوسید : خوب : حسین بخشیدیش حسین : بله یک هفته از اومدم گذشت متوجه شدم بچه اصلاً برای رفتن به دبستان آماده نیستند برای همین تصمیم گرفتم برم پیش خانم فاطمی : اجازه هست خانم فاطمی فاطمی : بیا تو زیبا جان ، طوری شده : راستش مزاحم شدم تا چیزی رو با شما در میون بذارم فاطمی : بگو گوش می کنم : راستش در مورد بچه هاست فاطمی : اتفاقی افتاده : نه ، فقط اون ها اصلاً آماده مدرسه رفتند نیستند فاطمی : چرا؟ : چون با این که شش سالشون هنوز تو شمارش مشکل دارند و معلوم میشه اصلاً باهاشون کار نشده ، توی اتاقشون بازی فکری اصلاً نیست . کتاب آموزشی ندارند ، کتاب قصه ندارند چند تایی ام که هست به سن اونها نمی خوره مال بچه های سه سال . فاطمی : یعنی تو این ها رو لازم داری : بله خیلی سریع چون باید این پنج ماهی که مونده آمادشون کنم برای مدرسه فاطمی سرش و تکون داد : وسایلی که نیاز داری بنویس
: راستش من لیست تهیه کردم خدمت شما فاطمی برگه رو ازم گرفت : باشه میدم آقای جلالی چک کنند اگه مورد تائیدشون بود تهیه می کنند . : خیلی لطف می کنید . برگشتم توی اتاق دیدم هنوز بچه ها دارند نقاشی می کنند . زیباجون : بگو محمود جون محمود : نمی تونم مثل درخت شما بکشم به دفترش نگاه کردم دستش و گرفتم : خوب بیا با هم بکشیم . چند بار دستش و گرفتم و با هم کشیدیم تا حدودی دیگه می تونست بکشه خیلی خوشحال شد و شروع کرد به تمرین کردند . با این که یک ساعت و نیم داشتند نقاشی می کشیدند ولی هیچ کدوم از جاشون بلند نمی شدند . در باز شد : ببخشید زیباجون : بله خانم شاکری شاکری : این توپ های که خواسته بودید : دستتون درد نکنه ، تمیز دیگه شاکری : بله ، خودم شستم و ضد عفونی کردم : دستتون درد نکنه ، خیلی لطف کردید . بچه برگشته بودند و ما رو نگاه می کردند : به کارتون برسید بچه ها شاکری رفت : درست نیست وقتی یکی وارد کلاس میشه و با من داره صحبت می کنه شما ها بر می گردید گوش می کنید ، دیگه این کار تکرار نشه . بچه ها سریع برگشتند و کارشون و ادامه دادند . ساعت یک خانم شاکری وارد کلاس شد و قابلمه غذا رو داد به من ، قابلمه رو چک کردم ، چون می دونستند من شدیداً وسواس دارم قابلمه رو خیلی تمیز و مرتب می آورد چون می دونستند با کوچکترین کثیفی برش می گردونم . خانم شاکری شده بود مسئول وسایل من و خودش تمام کارهای کلاس و انجام می داد چون بقیه رو قبول نداشتم . سفره رو انداختم تمام وسایل و چیدم : خوب بچه دفترها رو جمع کنید . سریع صف ببندید اول دست ها رو بشورید بعد بیان غذا . تا ده شمردم صف بسته شده باشه شروع کردم به شمارش دیدم همه مرتب ایستادند . یکی یکی دست ها رو شستن و اومدند نشستند براشون غذا کشیدم و بهشون دادم اونقدر توی این مدت کم تغییر کرده بودند که باورم نمیشد . روز اول حمله می کردند به غذا ولی الآن خیلی مودب برخورد می کردند . در اتاق زد شد : بفرمائید بلند شدم در باز شد آقای جلالی و خانم فاطمی وارد شدند ، سلام کردم ، بچه همه با هم سلام کردند وقتی جوابشون و گرفتند مشغول غذا خوردند شدند سمیر داشت نگاهمون می کرد بهش نگاه کردم و اون زود برگشت و دیگه اصلاً برنگشت نگاهمون کنه . : ببخشید ، بفرمائید ناهار فاطمی : مرسی زیباجون جلالی : خانم کاظمی این لیستی که دادید حتماً لازم دارید : بله آقای جلالی بچه ها باید خیلی چیزها یاد بگیرند ، دوست دارم وقتی کلاس اول میرند آماده باشند . جلالی : می خواهم کتاب داستان هاشون و ببینم : بفرمائید همراه من بیان . فاطمی پیش بچه ها موند و جلالی با من اومد : ببینید آقای جلالی این چند تا کتاب که سنش به بچه ها نمی خوره جلالی چشمش به توپ ها افتاد : اینا چیه ، توی اتاق ها حق بازی با توپ و ندارند : می دونم ، برای یادگیری شمارش ازش استفاده می کنم . جلالی سرش و تکون داد : خوب ، خوشحالم که این طور با جون و دل برای بچه ها کار می کنید . : من بچه ها رو خیلی دوست دارم جلالی : باشه من وسایلی که خواستید براتون تهیه می کنم : فقط آقای جلالی یک لطفی بکنید حتماً کتاب های آموزشی تمام موارد توش داشته باشه حتی اگه کتابی باشه که بصورت فکری باشه بهتر جلالی : منظورتون نمی فهمم : یعنی از این کتابهای که کدوم راه کوتاه تر ، بچه رو به مادرشون برسونید . این طوری جلالی : بله باشه سعی می کنم کتاب های پیدا کنم که به سنشون بخوره : اگه بشه بمن یک بسته فعلاً برگه A4 بدید که خیلی ممنون میشم جلالی : بله حتماً میگم خانم فاطمی بدن خدمتتون : دستتون درد نکنه زیباجون : جانم علی علی : من سیر شدم دیگه نمی تونم بخورم : ببخشید آقای جلالی ، بیا ببینم چقدر از غذات مونده رفتم جای ظرفش : تو که چیزی نخوردی علی : سیرم زیباجون : باشه ایراد نداره ولی تا عصرونه دیگه از غذا خبری نیست علی : باشه دستم و روی سرش گذاشتم تب نداشت : می خواهی یکم استراحت کنی علی : آره : خوب بیا بریم توی اتاق علی رو بردم توی اتاق خواب و روی تختش خوابندمش ، بوسیدمش : بخواب عزیزم علی : زیباجون من دوست داری : آره عزیزم من همتون و به یک اندازه دوست دارم علی : تنهامون که نمیذاری : نه چرا باید تنهاتون بزارم ، بخوابم گلم . از اتاق اومدم بیرون دیدم بچه ها غذاشون و خوردند .جلالی و فاطمی هنوز بودند جلالی : حالش بده : نه یکم استراحت کنه خوب میشه محمود : مرسی زیباجون بچه های دیگم به تبعید از اون تشکر کردند . جلالی و فاطمی رفتند خوشحال بودم که بچه ها مودب برخورد کرده بودند خوب این برای من یک امتیاز محسوب می شد . --- دو ماه از اومدنم می گذره مامان اصلاً بهم زنگ نزد که حتی حالم و بپرسه منم توی این مدت خونه نرفتم ، برام خودمم راحت تر بود که از اونها دور بودم کم توی اون چند ماه نق ازشون نشنیده بودم برای چندین سالم بست بود . بچه هام توی این مدت خیلی پیش رفت کرده بودند . جلالی خیلی به این مسئله حساس شده بود ، برای تمام سنین کتاب خریده بود و مربی های دیگه رو هم مجبور کرده بود به بچه ها آموزش بدهند . هر چند وقت یکبار به اتاق ها سر میزنه و همه چیز و چک می کنه وای به حال کسی که اتاقش تمیز نباشه ، کمی مربی ها از دست من دلخور شدند ولی چون من زیاد باهاشون صمیمی نیستم نمی تونند مستقیم به خودم بگن ب، یشتر خانم نیازمندی حرفشون و به گوشم می رسونه ، منم همیشه با یک لبخند از کنار حرف هاشون می گذرم . پرورشگاه چون توی جای خلوت و آروم گاهی بچه ها رو بیرون ازش می برم تا کمی با محیط بیرون آشنا بشم حتی گاهی باهاشون تا سوپر مارکت میرم تا بچه ها بدونند اطرافشون چی می گذره ، البته هنوز جلالی خبر نداره فقط فاطمی می دونه بهمم گفته اگه جلالی بفهمه من می کشه . منم مسئولیتش و خودم قبول کردم . زیباجون امروز بریم تا بیرون دلم می خواهد بریم پارک با بچه ها بازی کنیم .
: اگه بچه های خوبی باشید ساعت شش می برمتون پارک باشه بچه هورا گفتند تا ساعت شش هر چند دقیقه یکبار یکی ازم سوال می کرد ساعت چند . ساعت پنج شد که یکی یکی صداشون زدم و لباس تنشون کردم و خیلی مرتب و آقا شده بودند : خوب می دونید که نباید لباس هاتون کثیف بشه ، با کسی دعوا نمی کنید . و گرنه دیگه برای همیشه بیرون رفتن کنسل میشه علی : چشم زیباجون همیشه اینها رو میگی : میگم که فراموش نکنید . خودمم لباس پوشیدم : خوب بریم داشتیم به طرف بیرون می رفتیم فاطمی : باز کجا ؟ : روز پنجشنبه است بچه هام خسته شدند میرمشون همین پارک نزدیک یکم بازی کنند . فاطمی : بالاخره زیبا سرت تو به باد میدی . لبخندی زدم . دیدم خانم شاکری بدو بدو اومد : این خوراکی برای بچه ها لبخندی زدم : مرسی خانم شاکری خیلی لطف کردید . همراه بچه ها رفتیم بیرون توی پارک بچه ها با بچه های دیگه بازی می کردند و من تمام حواسم بهشون بود . با اجازه کی اونها رو آوردی اینجا برگشتم دیدم جلالی : سلام آقای جلالی جلالی اخم هاش و توی هم کرد : با اجازه کی آوردیشون اینجا : راستش باید این بچه ها برای مدرسه آماده بشند و باید یاد بگیرند که با بچه های دیگه رابطه برقرار کنند . جلالی : بهتر برگردید باغ به ساعت نگاه کردم : هنوز نیم ساعت اومدند بذارید تا هفت بازی کنند برشون می گردونم بعد هر تنبیهی برای من در نظر بگیرید با کمال میل قبول می کنم جلالی بلند : همین ها کسایی که اون اطراف بودند ما رو نگاه کردند بلند : بچه بیان اینجا باید برگردیم صادق : ولی زیباجون ما تازه اومدیم . : می دونم بچه های گلم ولی الآن باید برگردیم دوباره میایم باشه علی به جلالی نگاهی کرد آروم : دعوات کرد دستی روی سرش کشیدم : نه عزیزم باید حتماً بر گردیم . خوب راه بیفتید با دوستاتون خداحافظی کنید تا بریم . بچه ها با دوست های که پیدا کرده بودند خداحافظی کردند و راه افتادیم سمت باغ جلالی عصبانی جلو جلو می رفت من و بچه هام پشت سرش ، بچه ها شعرهای که بلد بودند بلند بلند می خوندن و گاهی با دست زدن برای خودشون شادی درست می کردند . وارد باغ شدیم خانم فاطمی رو پشت پنجره دیدم خیلی ناراحت بود بهش لبخندی زدم اونم برام دست تکون داد . جلالی به پنجره نگاهی کرد و بعد به من : الآن میای دفتر من فهمیدید : بله آقای جلالی توی سالن حسین شروع کرد گریه کردند : چی شده حسین جون حسین : آقای جلالی می خواهد دعوات کنه : نه عزیزم حسین : چرا هر وقت می خواهن ما رو تنبیه کنند می گفتند می فرستنمون اتاق آقای جلالی . حسین و بغل کردم دیدم بقیه ام اومدند دورم و شروع کردند به گریه کردند : بچه ها زشت آقای جلالی فقط با من کار داره همین صادق : من دیدم سرت داد زد لبم و گاز گرفتم : نه فقط آقای جلالی یکم بلند حرف زدند همین خانم نیازمندی : چی شده زیبا چرا اینها گریه می کنند . رضا : می خواهن زیباجون و تنبیه کنند نیازمندی به نگاهی کرد : چی شده ؟ لبم گاز گرفتم : جلالی فهمید بچه ها رو بردم بیرون نیازمندی زد پشت دستش : دختر چقدر بهت گفتم اینکار رو نکن لبخندی زدم : برای بچه ها لازم بود . خوب بچه برین توی اتاق تا لباس هاتون و در بیارین من اومدم باشه سیامک : حتماً میای دیگه : اره عزیزم حتماً میام . لباس های هر کسی تا شده تو کشوش باشه ، دست هاتونم می شورید تا من بیام . رفتم سمت اتاق جلالی هنوز بچه ها داشتند من و نگاه می کردند برگشتم و با دست اشاره کردم که یعنی برند توی اتاق تا برگشتم دیدم جلالی جلوی در ایستاده : چه عجب تشریف آوردید : ببخشید باید بچه ها رو آروم می کردم جلالی : بفرمائید داخل معلوم بود خیلی عصبانی پشت میزش نشست ، فاطمی هم کناری ایستاده بود : خانم کاظمی من یادم نمیاد از من برای بیرون بردن بچه ها اجازه گرفته باشید فاطمی : به من گفته بودند جلالی : پس چرا من در جریان نبودم ، مگه نمی دونید من با این کار مخالفم : چرا مخالفید جلالی : چون نمی خواهم به روحیشون ضربه وارد بشه : الآن نشه فردا که میرن مدرسه میشه بهتر یاد بگیرند با بچه های دیگه چطوری کنار بیان . جلالی : من اینجا تعیین می کنم که باید چه کاری انجام بدید : منم مربی بچه ها هستم و این و صلاح دونستم جلالی عصبانی بلند شد اومد سمت من : شما حق ندارید سر خود کاری انجام بدید : جدی ، چند بار این بچه ها رو بردید شهر بازی ، چند بار بردید یک باغ وحش جلالی : شما حق ندارید : من حق دارم آقای جلالی پس لطفاً برای من نگید چی حق دارم و چی ندارم جلالی انگشتش و به طرف من برد و نتونست دیگه ادامه بده : باید برم بچه هام خیلی ناراحت شدن جلالی : می تونی بری ولی دیگه حق نداری ببریشون بیرون زل زدنم تو چشم هاش : من بازمم می برمشون پس در جریان باشید . از اتاق اومد بیرون خوشحال بودم که حرف خودم و زده بودم وارد اتاق شدم دیدم بچه ها کناری نشستند : چی شده بچه ها تا من و دیدند اومدن سمتم و بغلم کردند . یکی یکی بوسیدمشون : خوب الآن وقت چیه بچه ها بهم نگاه کردند : وقت خوردن آب میوه بچه دست زدند و بهشون آب میوه دادم . حسین : زیباجون بریم حموم : آره باید برین حموم چون بیرون بودید و بازی کردید بدنتون کثیف شده شهاب : آخ جون از این که می دیدم با حمام آشتی کردند خوشحال شدم . یکی یکی بردمشون حمام و آوردم بیرون . دیدم گوشیم زنگ می زنه : بله سلام زیبا منم فاطمی : سلام خوبین فاطمی : دختر تو چیکار کردی چرا اینطوری رفتار کردی : خوب خودش خواست ، دل بچه هام و شکوند فاطمی : نمی دونی چقدر عصبانی تو رو خدا یک فردا رو رعایت بکن تا من شنبه بیام باشه : باشه سعی می کنم فاطمی : زیبا ، جون من کاری نکنی ها : نه خاطرت جمع ، برو خداحافظ فاطمی : خداحافظ ساعت نه بود که بچه رو بردم توی اتاق خواب : خوب هر کسی جای خودش همه دراز کشیده بودند و من کتاب قصه برداشتم و شروع کرده خوندن در اتاق زده شد شب ها در اتاق قفل می کردم بلند شدم باز کردم دید جلالی : بفرمائید داخل ، من قصه بچه ها رو تموم کنم میام خدمتتون . برگشتم توی اتاق خواب بچه ها و شروع کردم بقیه قصه رو گفتند جلالی دم در ایستاد به من و بچه ها نگاه می کرد . : خوب دیگه قصه تموم شد ، شب بخیر خوب بخوابید یکی یکی بوسیدمشون و ملافه ها روشون انداختم . به سمیر که رسیدم دستش و انداخت دور گردنم آروم تو گوشم : دعوات نکنه لبخندی زدم بلند : نه عزیزم ، من و آقای جلالی قرار نیست دعوا کنیم پس راحت بخوابید ، آقای جلالی اومدن به اتاق ها سر کشی کنند . از اتاق رفت بیرون منم دنبالش رفتم و در اتاق بچه ها رو بستم : بفرمائید آقای جلالی جلالی : خلع صلاحم کردی ، بعد میگی بفرمائید لبخند زدم : چرا مگه اومده بودید دعوا جلالی بهم نگاهی کرد : بله : خوب بگید گوش می کنم جلالی : هیچی دیگه ولی دیگه بچه ها رو بیرون نبر : نمی تونم بهتون قول بدم جلالی اخم هاش و توی هم کرد : حتی اگه اخراجت کنم : حتی اگه اخراجم کنید ، چون این بچه ها نیاز دارند که با دیگران ارتباط برقرار کنند . جلالی : خیلی لجبازی : بله می دونم ، همه این و بهم میگن . جلالی از اتاق خار نظرات شما عزیزان: شنبه 23 شهريور 1392برچسب:, :: 14:34 :: نويسنده : Hadi
![]() ![]() |