درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
پيوندها
  • تقدیم به تنها عشقم
  • عسل طبیعی
  • جی پی اس موتور
  • جی پی اس مخفی خودرو

  • تبادل لینک هوشمند
    برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان داستان-رمان و آدرس x2mu.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان



نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 7
بازدید دیروز : 10
بازدید هفته : 17
بازدید ماه : 17
بازدید کل : 67131
تعداد مطالب : 46
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1

رمان




خانم لطفاً اطلاعات و کامل پر کنید . شماره ده اگه طلاق گرفتید حتماً ذکر کنید 
: بله چشم خانم فاطمی 
اسم زیبا فامیل : کاظمی سن : 25 سال 
همین طور پر کردم تا رسیدم به شماره ده زدم مجرد ، ولی مطلقه 
خانم فاطمی پر کردم بدم خدمت تون 
خانم فاطمی به من نگاهی کرد : چقدر بچه ها رو دوست داری 
: خیلی زیاد 
خانم فاطمی : رشته تحصیلی ت چی بوده 
: لیسانس روانشناسی 
خانم فاطمی : چرا از شوهرت طلاق گرفتی 
: چون بچه دار نمی شدیم 
خانم فاطمی : ایراد از کی بود 
: راستش دکتر نرفتیم که معلوم بشه 
خانم فاطمی : خوب شاید مشکلتون با یک دکتر حل می شد . 
: قبول نکرد ، خانواده اشم گفتند ایراد از من ، برای همین جدا شدیم . 
خانم فاطمی : دیگه خودت دکتر نرفتی 
: اینطوری بهتر 
خانم فاطمی : چرا ؟
: خوب دیگه کسی نمیاد خواستگاری زنی که نمی تونه بچه دار بشه 
خانم فاطمی سری تکون داد : می دونی کار در اینجا چه طوری 
: برام توضیح کوتاهی دادند 
شما از ساعت 6 بعدازظهر جمعه باید سرکار باشید تا ساعت 7 صبح جمعه بعد ، مرخصی هم به هیچ عنوان داده نیمشه ، عروسی خواهرم ، داداشم ، هیچی 
: ایراد نداره ، از کی می تونم بیام 
خانم فاطمی : باید با آقای جلالی حرف بزنم 
: بله بعد کی خبرش و میدید 
خانم فاطمی : شمارت همین که اینجاست دیگه 
: بله 
خانم فاطمی : باهات تماس میگیریم 
: بله ، منتظرم 
خانم فاطمی : می تونی بری 
از جام بلند شدم : با اجازه 
از اتاق اومدم بیرون دیدم چند تا خانوم دارند با هم حرف می زنند با حالتی به من نگاه کردند از کنارشون گذشتم رفتم توی حیاط بچه ها داشتند با هم حرف می زدند یک دفعه یک پسر جلوی من خورد زمین شروع کرد به لب چیدن ، بلندش کردم . لباسش و تمیز کردم شلوارش و دادم بالا دیدم پاش زخمی شده : چرا مراقب نبودی 
پسر شروع کرد به گریه کردن 
دلم یک طوری شد آروم بغلش کردم : مردها که گریه نمی کنند ، الآن میری چسب زخم می زنیم خوب میشه . 
یک خانمی سریع اومد طرفم با عصبانیت بچه رو ازم گرفت : علی باز خوردی زمین چرا مراقب نیستی . شما با اجازه کی بغلش کردید 
: ببخشید آخ جلوی من خورد زمین هر بچه دیگه ای بود کمکش می کردم 
خانم با عصبانیت دستش و گرفت کشید ، پسر گریه می کرد و نمی خواست باهاش بره . 
دلم خیلی سوخت . از در اومدم بیرون چرا با این بچه ها اینطوری برخورد می کنند گناه داشت اگه مجبور نبودند که اینجا نبودند . 
---
سه روز گذشت و هیچ خبری از خانم فاطمی نشد . دوباره روزنامه خریدم تا کار دیگه ای پیدا کنم 
چی شد باز با روزنامه اومدی ، بسته دیگه چقدر می خواهی دنبال کار باشی 
: مامان بست کن 
مامان : چی رو بست کنم دیدی آبرومون رفت حالا دیگه کی میاد خواهر تو بگیره همه فکر می کنند مثل تو نازاست . 
: به من چه دکتر که هست قبلش ببرند دکتر ببینن می تونه حامله بشه یا نه 
مامان زد پشت دستش : اگه تو یکم طاقت می آوردی این دختر ازدواج می کرد بعد طلاق می گرفتی نمی شد . 
: مادرم من دیدید که می خواستند براش زن بگیرن ، چطوری با یک زن دیگه زندگی می کردم 
زیبا بیا تلفن از خانه گلها تماس گرفتند 
سریع دویدم تو و گوشی رو برداشتم : بله 
خانم کاظمی 
: بله خودم هستم 
من جلالی رئیس موسسه هستم می خواستم بهتون بگم شما قبول شدید و باید لطف کنید فردا ساعت شش صبح اینجا باشید تا بچه رو تحویل بگیرید . 
: بله حتماً میام آقای جلالی 
جلالی : پس منتظر شما هستیم . 
خوشحال گوشی رو قطع کردم : خدایا شکرت 
مامان : چی شد ؟

: از دستم راحت شدید دیگه میرم ، جمعه ها اگه دوست داشتید میام یک سریعی بهتون می زنم و گرنه نمیام . 
مامان با عصبانیت سرش و تکون داد : دختری که نتونه مادر بشه به چه دردی می خوره 
چمدون برداشتم و هر چی که فکر می کردم اونجا لازمم بشه برداشتم دو تا چمدون شد . به اطراف نگاه کردم عکس خانوادگی روی میزم بود اصلاً دلم نمی خواست اون با خودم ببرم کم این مدت اذیتم نکرده بودند ، کم از این و اون حرف نشنیده بودم . که بخواهم دوباره یاد آوریم بشه 
ساعت چهار از خواب بیدار شدم کمی آرایش کردم ، مانتو آبی و شلوار جین پوشیدم شال آبیم سرم کردم زنگ زدم آژانس چمدون ها رو بردم توی حیاط مادر اومد : داری میری 
: آره دارم میرم شمارم و که دارید اگه دوست داشتید بیام و ببینمتون بهم زنگ بزنید فقط جمعه ها می تونم بیام اگه کسی ام عروس شد بهم خبر ندید نمی تونم بیام . خداحافظ 
چمدون ها رو توی ماشین گذاشتم و سوار شدم . خوشحال بودم از خونه ای میرم که دیگه من و قبول نداشتند ، حتی خانواده خودم پشت من نبودند ، حتی یکبار نگفتند بیا بریم دکتر ببینم ایراد از تو بوده یا نه ؟
خانم همین جاست 
به در نگاه کردم نوشته بود باغ گلها : بله 
راننده چمدون ها رو پایین گذاشت پولش و دادم منتظر شدم هنوز ساعت پنج و نیم بود نمی دونستم زنگ بزنم یا نه که در باز شد و پیرمردی اومد بیرون : سلام پدرجان می تونم برم تو 
پیرمرد به من نگاهی کرد : چکار داری دخترم
: مربی جدید هستم 
پیرمرد لبخندی زد : خانم 
: کاظمی 
پیرمرد : بله ، بله بیا تو دخترم گفتند که میای 
بهم کمک کرد تا چمدون ها رو ببرم داخل . توی سالن نشستم تا خانم فاطمی یا جلالی بیاد 
داشتم مطلب و می خوندم که در اتاق باز شد مردی سی یا سی پنج سال اومد بیرون و به من نگاه کرد : سلام 
شما کاری داشتید 
: کاظمی هستم مربی جدید 
دستی تو موهاش کشید : چرا در نزدید خانم کاظمی 
: کسی به من چیزی نگفت 
به ساعت نگاه کرد : زود رسیدید بفرمائید داخل 
وارد اتاق شدم 
جلالی : خانم فاطمی که انشاالله همه چیز و براتون توضیح دادند 
: بله 
جلالی : دوست ندارم با بچه ها بد رفتاری کنید ، نمیگم لوسشون کنید ولی حق تنبیه کردن ندارید شنیدید 
: بله 
جلالی بلند شد منم بلند شدم : دنبال من بیان . 
اول به من تعارف کرد تا برم بیرون ، با اجازه ای گفتم و رفتم بیرون چشمش به چمدون : اینها وسایل شماست 
: بله چیزهایی که لازم دارم با خودم آوردم 
جلالی : بهتر همراه خودتون بیارید باید اتاقتون و نشون بدم . 
چمدون ها رو بدست گرفتم دنبال خودم کشوندم به خودش یک زحمت نداد کمکم کنه . جلوی یک اتاق ایستاد اول در زد و بعد وارد شد : خانم راضی پور ، جانشین تون اومده ، خانم کاظمی بفرمائید داخل . 
وارد شدم دیدم همون خانم اون روزی که اون پسر بچه رو از توی بغل من بیرون کشید اونم به من نگاه کرد. 
جلالی : خانم راضی پور اطلاعات بچه ها رو نوشتید 
راضی پور برگه ای برداشت داد به جلالی : کل اطلاعات بچه هاست من دیگه میرم با اجازه 
با عصبانیت از کنار من گذاشت 
جلالی : این اطلاعات بچه هاست بهتر خودتون سعی کنید با بچه ها آشنا بشید این طوری بهتر 
: چشم 
جلالی رفت . بچه ها هنوز خواب بودند آروم چمدون ها رو آوردم داخل و درون کمدی که به من تعلق داشت گذاشتم . با صدای گریه یکی برگشتم دیدم یک پسر بچه ها بیدار شده و داره گریه می کنه 
رفتم طرفش : چی شده عزیزم 
خانم راضی پور نیست 
: نه عزیزم به من بگو 
بچه ای که کنار تخت اون خوابیده بود بیدار شد : باز حتماً جیش کردی کیوان نه 
: خوب این که ایراد نداره ، یک اتفاق خیلی طبیعه
بچه : ولی اگه خانم راضی پور بفهمه دعوا می کنه 
کیوان از کمر گرفتم و گذاشتم پایین : خوب بهتر اول شلوار تو عوض کنم 
کیوان ساکت بود شلوارش و در آوردم یک کشو اونجا بود روش نوشته شده بود کیوان درش و باز کردم 
کیوان : اون مال من نیست 
کشویی بدی رو که باز کردم یک دفعه جیغ کشیدم از جیغ من بقیه بچه هم بیدار شدند از داخل کشو سوسک ها ریختند بیرون در اتاق باز کردم و سریع بچه ها رو بردم بیرون و در بستم 
تمام بدنم مور مور می شد . 
یکی از بچه : سوسک 
من جیغ زدم رفتم کنار 
کیوان با دمپایی زد روش 
در اتاق ها باز شد و چند تا خانم اومدن بیرون : چی شده ؟

 

جلالی هم بدو بدو اومد : چی شده خانم کاظمی چرا با بچه بیرونید 
سوسک با دست نشون دادم 
جلالی نگاه کرد : خوب سوسک 
اصلاً نمی تونستم حرف بزنم جلالی رو کرد به یک خانمی : خانم نیازمندی براشون آب بیارید 
بهم آب دادند کمی که آروم شدم : خوبی دختر 
نفس عمیقی کشیدم : تو کشو پر بود 
جلالی : چی پر بود 
کیوان : سوسک 
جلال تا اومد اتاق باز کنه 
: نه بذارید 
از اتاق فاصله گرفتم : بچه بیان اینجا 
بچه ها اومدن سمتم و بهم چسبیدن ، جلالی در باز کرد ، بعد در بست : خانم نیازمندی عمو حسن صدا کن بگو زود سم بیاره این اتاق و سم پاشی بکنه 
یکی از خانم ها بچه ها رو شمرد : خوبه همشون و آوردی کسی رو جا نگذاشتی 
بهشون نگاه کردم و لبخندی زدم : خوب مثل اینکه همه بیدار بیدارید 
آره خاله بیداریم 
: بهتر اول برید حموم 
خاله حموم نه 
: چرا صورت ها تونم خیلی کثیف ، لباس هاتونم همین طور 
کیوان خندید : نمی تونیم بریم 
: چرا ؟
کیوان : چون حمام داخل اتاق 
: اه چه بد حالا مجبوریم از جای دیگه برای حمام استفاده کنیم 
خاله اسمتون چیه 
نشستم روی دو زانوم : اسمم زیباست 
خاله یعنی زیبا صدات کنیم 
: دوست دارین زیباجون صدام کنید دوست دارید خاله صدام کنید . ولی من باید اول اسم های شما رو یاد بگیرم . 
من که کیوانم ، یک پسر مو بور : منم حسینم 
علی ، رضا ، شهاب ، محمود ، صادق ، سعید ، سمیر ، سیامک 
خوب پس ده تا پسر ناز و خوشگل میشن بچه های من 
دو رو بر ما در رفت و آمد بودند و من داشتم با بچه ها دوست می شدم 
کیوان : خاله ، خانم راضی پور دیگه نمیاد 
: نه عزیزم من جای اون هستم 
علی که روز اول دیده بودمش : چه بهتر 
لبم و گاز گرفتم : زشت این طور حرف زدن 
ببخشید خانم کاظمی بهتر فعلاً بیان اتاق ما 
: مرسی خانم نیازمندی ، فقط اگه لطف کنید بگید اینجا غیر از کلاس حمام دیگه ای هست یا نه 
خانم نیازمندی : چرا ؟
: چون بچه ها خیلی کثیف می خواهم اول برن حمام بد صبحانه بخورند 
خانم نیازمند : فقط تو کلاس ها هست برای دستشویی هم می تونن برند توی حیاط 
: مرسی پی من ببرمشون دستشویی بعد با اجازه شما میام کلاس شما 
خانم نیازمندی لبخندی زد : خواهش می کنم 
: خوب بچه اول قطار بشن 
آروم تو گوش خانم نیازمندی گفتم شلوار دار بده برای کیوان 
اونم رفت برای من آورد البته توی یک پلاستیک مشکی گذاشته بود . 
: خوب راه بیافتید باید بریم توی حیاط دستشویی 
بچه ها دنبالم راه افتادند . یکی یکی بچه ها رفتند دستشویی خدا رو شکر بزرگ بودند ، کیوان آروم بردم کناری و بهش شلوار دادم تا عوض کنه اونم یواشکی شلوارش و عوض کرد . 
توی حیاط دست و صورت بچه ها رو شستم تا تمیز بشن گر چه اونطوری که دلم می خواست نشدند ولی از هیچی بهتر بودند . ناخن هاشون بلند بود واقعاً حالم بد شد . 
رفتیم اتاق خانم نیازمندی بچه های اونم بیدار بودند ، داشتند صبحانه می خوردند ، محمود سریع کفش ها شو در آورد که بره بشین صبحانه بخوره 
: محمود کجا 
محمود : خوب صبحانه بخورم 
: برگرد دمپایی ها تو پات کن 
محمود برگشت و دمپایی و پوشید 
بهش نگاه کردم : خوب بهتر شد . ببخشید خانم نیازمندی اجازه میدید بچه های منم اینجا صبحانه بخورند 
خانم نیازمندی : بله بفرمائید . 
تا اومدم بگم بچه می تونید برید اونها دمپایی هاشنو در آورده بودند : بلند گفتم برگردید دمپایی هاتون و پاتون کنید 
علی : خانم نیازمندی اجازه داد 
: ولی یادم نمیاد که من اجازه داده باشم . 
بچه ها دوباره برگشتند و به من نگاه کردند : می تونید برید ولی آروم قبلشم دمپایی ها باید تو جا کفشی بزارید . 
بچه ها مودبانه دمپایی ها رو در آوردند و گذاشتند تو جا کفشی نشستند . خانم نیازمندی براشون چای ریخت و یک ظرف که توش کره و مربا بود گذاشت جلوشون 
: ببخشید خانم نیازمندی اگه اجازه بدید من یک سریع به اتاق بزنم چون فکر کنم باید کلاً تمیز بشه 
خانم نیازمندی : خواهش می کنم عزیزم راحت باش 
: لطفاً بچه ها تا من بر می گردم مودب باشید
از اتاق اومدم بیرون در اتاق خودم در زدم دیدم آقای جلالی در باز کرد : بله خانم کاظمی 
: ببخشید آقای جلالی این کلاس باید کلاً ضد عفونی بشه 
جلالی به من نگاهی کرد : چه طور 
: چون اونقدر بچه ها کثیف هستند که معلوم توی این اتاقم چه خبر بوده
جلالی : خوب خودتونم می تونید دست به کار بشید 
: باشه ، من ده تا سبد بزرگ می خواهم 
جلالی رو کرد به یک آقای که اونجا بود : محمدی برای خانم ده تا سبد بزرگ بیار

محمدی رفت برام ده تا سبد بزرگ آورد 
: ببخشید آقای محمدی میشه در این کشو رو باز کنید 
محمدی به من نگاهی کرد : باز کنید 
: می ترسم توش سوسک باشه 
محمد لبخندی زد و کشو رو کشید بیرون با ترس یکی یکی لباس ها رو برداشتم و تکون دادم انداختم توی سبد از لای یک لباس یک تیکه پی پی افتاد دستم جلوی دهن گرفتم جلالی بالای سرم بود : خفت می کنم راضی پور 
بقیه کشو ها رو هم آوردم بیرون و هر کدوم توی یک سبد خالی کردم برگشتم سمت جلالی : ببخشید آقای جلالی اینها باید شسته بشه و ضد عفونی 
جلالی سرش و تکون داد ؛ در اتاق باز شد خانم فاطمی اومد داخل : اینجا چه خبر 
جلالی عصبانی : هر چی میگم هر کس و راه ندید اینجا گوش نمی کنید دختر احمق توی کشو ها رو پر سوسک کرده اینجا رو ببین از توی لباس بچه ها افتاد 
خانم فاطمی با تعجب به زمین نگاه کرد : باورم نمیشه 
جلالی : دختر مریض بوده ، محمدی بیا این ها رو ببر بده بشورند بگو حتماً خوب ضد عفونی بشه . 
محمدی : بله آقا 
در کمد خودم باز کردم خدا رو شکر کردم که چمدونم ها رو هنوز باز نکرده بودم 
چمدون ها رو بردم بیرون گذاشتم . 
در حمام و دستشویی رو باز کردم دستم جلوی دماغم گرفتم ، عمو حسین لطف کنید اینجا رو هم یک سم پاشی بکنید
عمو حسین : چشم عمو الآن 
سمت رخت خواب ها رفتم تمام تشک ها رو برداشتم نگاه کردم همه کثیف بودند برگشتم سمت فاطمی : فکر نکنم اینها تمیز بشه باید دوباره تهیه بشه 
فاطمی اومد از دیدن کپک و کثیفی شوکه شد همون موقع محمدی اومد داخل 
جلالی : این تشک ها رو بندازید دور 
سریع گوشیش و در آورد و شماره گرفت : یک چک 
از اتاق خارج شد و من بقیه رو نشنیدم 
خانم فاطمی : چه قدر یک نفر باید احمق باشه که همچین کاری با این بچه ها بکنه 
: بهتر بچه ها هم یک چکاپ بشن 
فاطمی : آره حق با تو . بچه ها رو کجا گذاشتی 
: گذاشتم اتاق خانم نیازمندی جای دیگه ای نبود 
فاطمی : بهتر ازش خواهش می کنم امروز مراقب بچه ها باشه تا اینجا آماده بشه بهتر خودت بالای سر اینها باشی . 
: چشم 
خانم فاطمی خارج شد ، محمدی ام تمام تشک ها رو از پنجره انداخت بیرون . یک خانمی وارد شد و گفت برای تمیز کاری و ضد عفونی اومدم 
: الآن که نمیشه باید بذاریم برای ظهر چون باید اول این سم ها کار خودشون و بکنند بعد . 
خانم رفت جلالی اومد : چرا خانم شاکری رفت
: چون الآن که نمیشه ضد عفونی کرد باید اول سوسک ها بمیرند بعد 
جلالی : پس کی می خواهی ضد عفونی بکنید 
: تا ظهر صبر می کنیم . 
جلالی : گفتم تشک جدید بیارند 
: مرسی 
جلالی : من باید برم خودتون مراقب کارها باشید 
: چشم 
وقتی سم پاشی تموم شد اومدم بیرون و تا ظهر صبر کردم ، بچه ها ناهار خوردند و جلوی تلویزیون براشون پتو پهن کردم تا بخوابند . 
کیوان : من نمی خوابم 
: منم نگفتم بخواب مگه نمی خواهی کارتن ببینی 
کیوان : چرا ؟
پس می تونی دراز بکشی کارتون نگاه کنی باشه 
کیوان : باشه زیباجون 
بهش لبخندی زدم 
: ببخشید خانم نیازمندی امروز مزاحم شما شدیم 
نیازمندی : این چه حرفیه عزیزم اتفاق پیش میاد دیگه ، اتاق خیلی کثیف بود نه 
: از همه بدتر دستشویی و حمام ، مگه اینجا برای تمیز کاری نمیان 
نیازمندی : باید بهشون بگیم و گرنه کسی نمیاد 
: مرسی که گفتی 
نیازمندی : خواهش می کنم ، از خانم فاطمی شنیدم گفت تمام تشک ها کپک زده بوده 
: آره خیلی وحشتناک بود . اگه ایراد نداره من برم به تمیزی اتاق برسم 
نیازمندی : برو عزیزم خاطرت از اینهام جمع 
از اتاق خارج شدم و خانم شاکری رو صدا زدم اومد در باز کردیم اونقدر اتاق بهم ریخته بود که خدا می دونه اول پنجره رو باز کردم : بهتر آقای محمدی رو هم صدا بزنید اگه کسی دیگه ام هست بهتر بگید بیاد 
شاکری : چشم خانم

 


 

رفت بعد از چند دقیقه با محمدی و دو تا زن دیگه اومد اول شروع کردند به جارو کردند هر چی خاک و سوسک بود جمع کردند 
: ببخشید خانم شاکری داخل کمد جارو کنید . 
تا ساعت یازده فقط داشتیم تمیز می کردیم . خانم فاطمی چند بار سر زد و از پیش رفت کار سوال کرد . 
توی حموم بودم که صدای جلالی رو شنیدم : هنوز تموم نشده 
صدای شاکری اومد : خانم کاظمی خیلی وسواس دارند 
جلالی : خوب اینطوری خوب ، الآن کجا هستند ؟
شاکری : توی حمام 
سلام خانم کاظمی خسته نباشید 
برگشتم : سلام آقای جلالی خسته که شدیم ولی چیزی نمونده باید تمیز بشه دیگه 
جلالی : دستتون درد نکنه 
: ببخشید آقای جلالی چند تا تغییر می خواهم اینجا انجام بگیره اگه ایراد نداره 
خانم کاظمی این پرده رو چیکار کنم 
: بنداز دور آقای کاظمی اون به چه درد می خوره اصلاً لازم نیست ، ببخشید آقای جلالی 
جلالی : بفرمائید 
: من اصلاً دوست ندارم جا کفشی داخل اتاق باشه ، باید برای بچه دمپایی رو فرشی تهیه بشه ، لیوان ها ، بشقاب ها کلاً تمام ظروف اینجا باید عوض بشه ، مخصوصاً اون سماور و قوری ، سر تون و در نمیارم ، این لیستی که من نوشتم ، حتماً باید اینها اینجا اعمال بشه 
جلالی به لیست نگاهی کرد : مطمئنید 
خیلی جدی : بله حتماً این بچه ها می خواهن زندگی کنند مثل یک انسان 
جلالی : باشه حتماً ، چرا سماور باید عوض بشه 
: می تونید داخل قوری و سماور و نگاه کنید 
جلالی : نه نیازی نیست 
: پس لطفاً اینها تا فردا آماده بشه ممنون ، ببخشید من باید ببینم حمام چطوری شد 
دوباره برگشتم توی حمام : آقای محمدی خسته شدی بگو خسته شدم چرا این طوری تمیز می کنی 
محمدی : به خدا خانم چند بار کشیدم . 
: اگه پاک کننده بیشتر بریزی تمیز میشه 
محمدی : نه نمیشه 
: بده به من اون اسکاچ و 
شروع کردم خودم به کشیدن : دیدید تمیز شد . 
: برید بیرون خودم اینجا رو میکشم 
محمدی از حمام رفت بیرون سریع شروع کردم به تمیز کردن ، اونقدر پودر و ماده سفید کننده ریختم که وقتی آب ریختم و شستم حمام برق می زد تمام سرامیک ها سفید سفید شده بود . 
ساعت سه صبح بالاخره هر سه اتاق ، حمام و دستشویی تمیز شد . 
اتاق خواب و به اتاق عقبی انتقال دادم و اتاق بازی رو آوردم جلو . برعکس اتاق های دیگه که دیده بودم تمام اتاق خواب جلو بود . 
همه رفتند و خودم موندم اسباب بازی ها و تمام کتاب ها به اتاق کوچی که معلوم بود برای مربی در نظر گرفته شده بود انتقال دادم همه چیز برق می زد تمام اسباب بازی ها شسته و ضد عفونی شده بودند کتاب های که پاره شده بود و برگه برگه بود انداختم دور چون دیگه به درد نمی خورد . 
صدای در اومد : بفرمائید 
جلالی تا اومد وارد بشه : لطفاً کفشتون اونجا در بیارید بعد بیان داخل 
جلالی کفش و در آورد و اومد داخل : خسته نباشید حسابی تمیز شد ، اتاق خواب بردی عقب 
: بله چون بچه ها می خواند استراحت کنند هی در باز میشه و بسته میشه نمی تونند خوب بخوابند . 
جلالی : می تونم ببینم 
: بله بفرمائید 
جلالی وارد اتاق شد : شما هم می خواهید پیش بچه ها بخوابید 
: بله ایرادی داره 
جلالی : نه هر طور مایلید ، اون اتاق برای چه کاری گذاشتید . 
: می تونید همراهم بیان و ببینید . 
در اتاق باز کردم چند تا بوفه گذاشته بودم و داخلش کتاب ها و اسباب بازی ها بود و همه چیز مرتب 
جلالی : فکر می کنید همین طور بمونه 
: باید بمونه 
جلالی : چطوری

: بچه ها باید یاد بگیرند که منظم باشند . 
جلالی : خیلی خوب ، موفق باشید . 
: ببخشید کی وسایلی که خواستم آماده میشه 
جلالی : فردا صبح همه رو براتون تهیه می کنم . 
صدای در اومد : بفرمائید 
ببخشید خانم کاظمی لباس بچه ها رو آوردم وارد شد سلام آقای جلالی 
جلالی فقط سرش و تکون داد . 
ازش گرفتم و گذاشتم کنار اتاق : همه اتو شدند دیگه درست 
: بله خانم کاظمی همه اتو شده و مرتب 
: خیلی لطف کردید . ممنون 
جلالی : خیلی عالی موفق باشید 
ساعت شش بود که رفتم اتاق خانم نیازمندی دیدم کیوان بیدار شده . داره گریه می کنه می دونستم چه اتفاقی افتاده با خودمم آوردمش توی اتاق و بردمش توی حمام و حسابی شستمش از حمام که اومد بیرون : خوب کدوم یکی لباس تو 
رفت سمت سبد ها و نشونم داد ، حوله رو برداشتم و خشکش کردم ، لباس تمیز تنش کردم : کیوان به هیچ عنوان نباید لباست کثیف بشه فهمیدی 
کیوان : بله زیباجون 
لباس هاش و گذاشتم داخل کشوش . بهش اسباب بازی دادم تا بازی کنه دوباره رفتم اتاق خانم نیازمندی ، علی ، رضا و سیامک م بیدار شده بودند با خودم آوردمشون توی اتاق دمپایی ها رو در آوردند و داخل سبدی که خالی شده بود انداختم و گذاشتم بیرون از در ، مسیر در تا حمام و روزنامه گذاشته بودم بچه ها از روی روزنامه رد شدند و رفتند داخل حموم اون سه تا رو هم شستم حسابی تغییر کرده بودند و سفید شده بودند . لباس تنشون کردم و حرفی که به کیوان زدم به اونهام زدم . لباس های اونها رو هم گذاشتم داخل کشوشون . بقیه رو هم که بیدار بودند آوردم و بردم حمام همه تمیز و مرتب شدند . سفره رو انداختم و گفتم بیان بشینند تا صبحانه بخورند . 
تا می خواستند دست بزنند : صبر کنید 
همه منتظر شدند تا ببیند من چی میگم 
: بعد از غذا تمام اسباب بازی ها رو جمع می کنید و من بهتون میگم کجا بذارید به هیچ عنوان دوست ندارم بعد از بازی اتاق بهم ریخته باشه همه متوجه شدند 
: نشنیدم 
بچه ها : بله 
: آفرین می تونید شروع کنید . 
بچه ها صبحانه خوردند و من سینی رو آوردم و تمام ظرف ها رو جمع کردم امروز توی وسایل یکبار مصرف چیزی خوردند تا براشون بشقاب و وسایل دیگه برسه . 
: خوب بلند شین دنبالم بیان تا بگم وسایل باید کجا باشه . 
بچه ها هر کدوم یک اسباب بازی رو برداشتند و همراهم اومدند هر کدوم وسیله رو اونجایی که من گفته بودم گذاشتند . 
: در صورتی که کسی رعایت نکنه همه تنبیه میشن فهمیدین 
حسین : یعنی می زنیمون
: مثلاً اجازه نمیدم برید توی حیاط بازی کنید ، یا اینکه تلویزیون نگاه کنید . خوب بهتر بیان بیرون الآن کارتون شروع میشه 
بچه اومدن و نشستند تلویزیون و روشن کردم و خودم روی مبلی که اونجا بود تکیه دادم . 
دیدم کیوان دستشویی داره نمیره 
: کیوان جان بدو دستشویی 
کیوان : الآن ندارم 
: کیوان همین الآن دستشویی 
کیوان مجبور شد بره و زود اومد بیرون 
کیوان جان برگرد اول سیفون و بکش دست تو با صابون بشور در دستشویی رو ببند بعد بیا بشین و گرنه تلویزیون خاموش می کنم . 
کیوان سریع برگشت توی دستشویی و تمام کارهایی که گفتم انجام داد و اومد نشست . 
دیدم بعد صادق رفت تمام کارهای که به کیوان گفته بودم اون انجام داد و اومد بیرون سرم و تکون دادم و لبخندی زدم . 
رفتم سر کمدم و یک کتاب برداشتم و شروع کردم به مطالعه کردن . گاهی به بچه ها نگاه می کردم . 
در زدند در باز کردم شاکری بود : جانم 
شاکری : ببخشید وسایلی که خواسته بودید آوردند . 
: مرسی بیارید داخل 
وسایل آشپزخونه رفتن داخل آشپزخونه ، دمپایی ها کنار گذاشتم . مایع ظرف شویی و خلاصه هر چی که خواسته بودم آماده بود حتی ملافه های که برای تخت بچه ها می خواستم همه برش زد و دوخته شده بود . 
: ببخشید خانم شاکری اگه لطف کنید به عمو حسن یا آقای محمدی بگید تشریف بیارن و این جا دستمال کاغذی رو توی دستشویی وصل کنند ممنون میشم 
شاکری : چشم خانم 
خوب بود که توی اتاق یک آشپزخونه کوچولو بود ، تمام ظرف ها رو در آوردم و شستم و گذاشتم سر جاش لیوان ها و قاشق ها رو هم همین طور همه چیز تمیز و مرتب بود . 
سعید : زیباجون آب می خواهم 
: سعید جان باید بگی ، لطفاً به من آب بدید 
سعید : زیبا جون لطفاً به من آب بدید 
: چشم عزیزم الآن بهتون آب میدم 
بهش آب دادم وقتی آب خورد گذاشت روی میز : سعید جان برگرد لیوان و باید بذاری داخل سینک تا من بشورم 
سعید برگشت و گذاشت داخل سینک و رفت بیرون . می دونستم کارم خیلی سخته چون عادت کرده بودند به بی نظمی و حالا اون ها تربیت کردن خیلی سخت بود . 
کارتون که تموم شد : خوب بچه همه بچرخید سمت من
همه چرخیدن : این دمپایی های رو فرش شماست از این به بعد دمپایی بیرون در میارین دست تون می گیرید و میان داخل می گذارین توی جا کفشی و از این جا کفشی دمپایی رو فرشی بر می دارید کسی بدون اینها توی اتاق راه نمیره : متوجه شدید 
بچه ها : بله 
: آفرین حالا بیان هر کدوم یک جفت بردارید و پاتون کنید . 
بچه ها هر کدوم یک جفت برداشتند . 
محمود : حالا باید چکار کنیم 
: خوب الان موقع نقاشی بهتر بشینید تا من دفتر نقاشی هاتون و بیارم تا نقاشی بکشید 
بچه پشت میز نشستند ، یک میز بود که از دیوار بیرون می اومد بچه ها صندلی ها رو گذاشتند و من براشون دفتر نقاشی آوردم و ازشون خواستم اون چیزی رو که دوست دارند برام نقاشی کنند . 
در اتاق زد شد : بفرمائید 
فاطمی و جلالی وارد شدند به بچه ها نگاهی کردند ، برگشتم سمت بچه : سلام 
بعد به بچه : وقتی کسی وارد میشه چی باید بگین 
بچه برگشتند : سلام 
فاطمی و جلالی جواب سلامشون و دادند 
: خوب نقاشی تون بکشید . ممنون بابت وسایل خیلی لطف کردید . 
فاطمی : تا حالا اینطور تمیز اینجا رو ندیده بودم . 
لبخندی زدم . 
جلالی : امروز بعدازظهر دکتر میاد برای چکاب بچه ها
: خیلی ممنون ، لطف کردید . چای میل دارید . 
جلالی به فاطمی نگاهی کرد : نه مرسی ، باید بریم به کارهامون برسیم . خدانگهدار
: به امید دیدار 
دوباره روی صندلی نشستم و شروع کردم به مطالعه کردن . 
دیدم حسین شروع کرد به گریه کردن
: چی شده حسین 
حسین : شهاب روی دفتر خط کشید 
: شهاب چرا روی دفتر حسین خط کشیدی 
شهاب : از روی من نگاه می کنه 
: بعد تو باید روی دفترش خط بکشی 
شهاب : خوب 
: خوب نداره ، معمولاً توی این مواقع یک چیزی باید بگی 
شهاب زل زد به من 
: نمی دونی 
شهاب : می دونم ولی نمیگم 
: ایراد نداره دفتر تو جمع کن بیا بده امروز دیگه هیچ کاری انجام نمیدیم تا شهاب یاد بگیره بگه ببخشید . 
شهاب دفتر نقاشی و مداد رنگی ها رو داد به من و نشست کنار دیوار منم بهش توجه ای نکردم . 
خوب بقیه نقاشی رو بکشند
بالاخره همه بچه ها تموم کردند و نشستند . نیم ساعتی گذشت دیگه بچه ها خسته شده بودند و هی تکون می خوردند . منم داشتم کتاب می خوندم . 
علی : زیبا جون شهاب و ببخشید 
توجه نکردم 
محمود : زیباجون من اگه عذرخواهی کنم قبول می کنید . 
: نه باید خود شهاب عذرخواهی کنه تا نکنه فایده ای نداره 
یک ربع دیگه گذشت بچه ها حسابی خسته شده بودند . هی به شهاب غر می زدند . بالاخره شهاب بلند شد اومد جلوی من : ببخشید 
: من نشنیدم چی گفتی 
شهاب : زیباجون ببخشید 
: فقط همین 
شهاب : خوب دیگه چی بگم 
: دیگه تکرار نمیشه حسین و ببوسی
شهاب : زیباجون دیگه تکرار نمیشه 
رفت حسین و بوسید : خوب
: حسین بخشیدیش
حسین : بله
یک هفته از اومدم گذشت متوجه شدم بچه اصلاً برای رفتن به دبستان آماده نیستند برای همین تصمیم گرفتم برم پیش خانم فاطمی 
: اجازه هست خانم فاطمی 
فاطمی : بیا تو زیبا جان ، طوری شده 
: راستش مزاحم شدم تا چیزی رو با شما در میون بذارم 
فاطمی : بگو گوش می کنم
: راستش در مورد بچه هاست 
فاطمی : اتفاقی افتاده 
: نه ، فقط اون ها اصلاً آماده مدرسه رفتند نیستند 
فاطمی : چرا؟
: چون با این که شش سالشون هنوز تو شمارش مشکل دارند و معلوم میشه اصلاً باهاشون کار نشده ، توی اتاقشون بازی فکری اصلاً نیست . کتاب آموزشی ندارند ، کتاب قصه ندارند چند تایی ام که هست به سن اونها نمی خوره مال بچه های سه سال . 
فاطمی : یعنی تو این ها رو لازم داری 
: بله خیلی سریع چون باید این پنج ماهی که مونده آمادشون کنم برای مدرسه
 
فاطمی سرش و تکون داد : وسایلی که نیاز داری بنویس
: راستش من لیست تهیه کردم خدمت شما 
فاطمی برگه رو ازم گرفت : باشه میدم آقای جلالی چک کنند اگه مورد تائیدشون بود تهیه می کنند . 
: خیلی لطف می کنید . 
برگشتم توی اتاق دیدم هنوز بچه ها دارند نقاشی می کنند . 
زیباجون 
: بگو محمود جون 
محمود : نمی تونم مثل درخت شما بکشم 
به دفترش نگاه کردم دستش و گرفتم : خوب بیا با هم بکشیم . 
چند بار دستش و گرفتم و با هم کشیدیم تا حدودی دیگه می تونست بکشه خیلی خوشحال شد و شروع کرد به تمرین کردند . 
با این که یک ساعت و نیم داشتند نقاشی می کشیدند ولی هیچ کدوم از جاشون بلند نمی شدند . 
در باز شد : ببخشید زیباجون 
: بله خانم شاکری 
شاکری : این توپ های که خواسته بودید 
: دستتون درد نکنه ، تمیز دیگه 
شاکری : بله ، خودم شستم و ضد عفونی کردم 
: دستتون درد نکنه ، خیلی لطف کردید . 
بچه برگشته بودند و ما رو نگاه می کردند : به کارتون برسید بچه ها 
شاکری رفت 
: درست نیست وقتی یکی وارد کلاس میشه و با من داره صحبت می کنه شما ها بر می گردید گوش می کنید ، دیگه این کار تکرار نشه . 
بچه ها سریع برگشتند و کارشون و ادامه دادند . 
ساعت یک خانم شاکری وارد کلاس شد و قابلمه غذا رو داد به من ، قابلمه رو چک کردم ، چون می دونستند من شدیداً وسواس دارم قابلمه رو خیلی تمیز و مرتب می آورد چون می دونستند با کوچکترین کثیفی برش می گردونم . خانم شاکری شده بود مسئول وسایل من و خودش تمام کارهای کلاس و انجام می داد چون بقیه رو قبول نداشتم . 
سفره رو انداختم تمام وسایل و چیدم : خوب بچه دفترها رو جمع کنید . سریع صف ببندید اول دست ها رو بشورید بعد بیان غذا . تا ده شمردم صف بسته شده باشه 
شروع کردم به شمارش دیدم همه مرتب ایستادند . یکی یکی دست ها رو شستن و اومدند نشستند براشون غذا کشیدم و بهشون دادم اونقدر توی این مدت کم تغییر کرده بودند که باورم نمیشد . روز اول حمله می کردند به غذا ولی الآن خیلی مودب برخورد می کردند . 
در اتاق زد شد : بفرمائید 
بلند شدم در باز شد آقای جلالی و خانم فاطمی وارد شدند ، سلام کردم ، بچه همه با هم سلام کردند وقتی جوابشون و گرفتند مشغول غذا خوردند شدند سمیر داشت نگاهمون می کرد بهش نگاه کردم و اون زود برگشت و دیگه اصلاً برنگشت نگاهمون کنه . 
: ببخشید ، بفرمائید ناهار 
فاطمی : مرسی زیباجون 
جلالی : خانم کاظمی این لیستی که دادید حتماً لازم دارید 
: بله آقای جلالی بچه ها باید خیلی چیزها یاد بگیرند ، دوست دارم وقتی کلاس اول میرند آماده باشند . 
جلالی : می خواهم کتاب داستان هاشون و ببینم 
: بفرمائید همراه من بیان . 
فاطمی پیش بچه ها موند و جلالی با من اومد : ببینید آقای جلالی این چند تا کتاب که سنش به بچه ها نمی خوره 
جلالی چشمش به توپ ها افتاد : اینا چیه ، توی اتاق ها حق بازی با توپ و ندارند 
: می دونم ، برای یادگیری شمارش ازش استفاده می کنم . 
جلالی سرش و تکون داد : خوب ، خوشحالم که این طور با جون و دل برای بچه ها کار می کنید . 
: من بچه ها رو خیلی دوست دارم 
جلالی : باشه من وسایلی که خواستید براتون تهیه می کنم 
: فقط آقای جلالی یک لطفی بکنید حتماً کتاب های آموزشی تمام موارد توش داشته باشه حتی اگه کتابی باشه که بصورت فکری باشه بهتر 
جلالی : منظورتون نمی فهمم 
: یعنی از این کتابهای که کدوم راه کوتاه تر ، بچه رو به مادرشون برسونید . این طوری 
جلالی : بله باشه سعی می کنم کتاب های پیدا کنم که به سنشون بخوره 
: اگه بشه بمن یک بسته فعلاً برگه A4 بدید که خیلی ممنون میشم 
جلالی : بله حتماً میگم خانم فاطمی بدن خدمتتون 
: دستتون درد نکنه 
زیباجون 
: جانم علی 
علی : من سیر شدم دیگه نمی تونم بخورم 
: ببخشید آقای جلالی ، بیا ببینم چقدر از غذات مونده 
رفتم جای ظرفش : تو که چیزی نخوردی 
علی : سیرم زیباجون 
: باشه ایراد نداره ولی تا عصرونه دیگه از غذا خبری نیست 
علی : باشه 
دستم و روی سرش گذاشتم تب نداشت : می خواهی یکم استراحت کنی 
علی : آره 
: خوب بیا بریم توی اتاق 
علی رو بردم توی اتاق خواب و روی تختش خوابندمش ، بوسیدمش : بخواب عزیزم 
علی : زیباجون من دوست داری
: آره عزیزم من همتون و به یک اندازه دوست دارم 
علی : تنهامون که نمیذاری 
: نه چرا باید تنهاتون بزارم ، بخوابم گلم . 
از اتاق اومدم بیرون دیدم بچه ها غذاشون و خوردند .جلالی و فاطمی هنوز بودند 
جلالی : حالش بده 
: نه یکم استراحت کنه خوب میشه 
محمود : مرسی زیباجون 
بچه های دیگم به تبعید از اون تشکر کردند . جلالی و فاطمی رفتند خوشحال بودم که بچه ها مودب برخورد کرده بودند خوب این برای من یک امتیاز محسوب می شد . 
---
دو ماه از اومدنم می گذره مامان اصلاً بهم زنگ نزد که حتی حالم و بپرسه منم توی این مدت خونه نرفتم ، برام خودمم راحت تر بود که از اونها دور بودم کم توی اون چند ماه نق ازشون نشنیده بودم برای چندین سالم بست بود . 
بچه هام توی این مدت خیلی پیش رفت کرده بودند . جلالی خیلی به این مسئله حساس شده بود ، برای تمام سنین کتاب خریده بود و مربی های دیگه رو هم مجبور کرده بود به بچه ها آموزش بدهند . هر چند وقت یکبار به اتاق ها سر میزنه و همه چیز و چک می کنه وای به حال کسی که اتاقش تمیز نباشه ، کمی مربی ها از دست من دلخور شدند ولی چون من زیاد باهاشون صمیمی نیستم نمی تونند مستقیم به خودم بگن ب، یشتر خانم نیازمندی حرفشون و به گوشم می رسونه ، منم همیشه با یک لبخند از کنار حرف هاشون می گذرم . 
پرورشگاه چون توی جای خلوت و آروم گاهی بچه ها رو بیرون ازش می برم تا کمی با محیط بیرون آشنا بشم حتی گاهی باهاشون تا سوپر مارکت میرم تا بچه ها بدونند اطرافشون چی می گذره ، البته هنوز جلالی خبر نداره فقط فاطمی می دونه بهمم گفته اگه جلالی بفهمه من می کشه . منم مسئولیتش و خودم قبول کردم .
 

زیباجون امروز بریم تا بیرون دلم می خواهد بریم پارک با بچه ها بازی کنیم . 
: اگه بچه های خوبی باشید ساعت شش می برمتون پارک باشه 
بچه هورا گفتند تا ساعت شش هر چند دقیقه یکبار یکی ازم سوال می کرد ساعت چند . 
ساعت پنج شد که یکی یکی صداشون زدم و لباس تنشون کردم و خیلی مرتب و آقا شده بودند : خوب می دونید که نباید لباس هاتون کثیف بشه ، با کسی دعوا نمی کنید . و گرنه دیگه برای همیشه بیرون رفتن کنسل میشه 
علی : چشم زیباجون همیشه اینها رو میگی 
: میگم که فراموش نکنید . 
خودمم لباس پوشیدم : خوب بریم 
داشتیم به طرف بیرون می رفتیم فاطمی : باز کجا ؟
: روز پنجشنبه است بچه هام خسته شدند میرمشون همین پارک نزدیک یکم بازی کنند . 
فاطمی : بالاخره زیبا سرت تو به باد میدی . 
لبخندی زدم . دیدم خانم شاکری بدو بدو اومد : این خوراکی برای بچه ها 
لبخندی زدم : مرسی خانم شاکری خیلی لطف کردید . 
همراه بچه ها رفتیم بیرون توی پارک بچه ها با بچه های دیگه بازی می کردند و من تمام حواسم بهشون بود . 
با اجازه کی اونها رو آوردی اینجا 
برگشتم دیدم جلالی : سلام آقای جلالی 
جلالی اخم هاش و توی هم کرد : با اجازه کی آوردیشون اینجا 
: راستش باید این بچه ها برای مدرسه آماده بشند و باید یاد بگیرند که با بچه های دیگه رابطه برقرار کنند . 
جلالی : بهتر برگردید باغ 
به ساعت نگاه کردم : هنوز نیم ساعت اومدند بذارید تا هفت بازی کنند برشون می گردونم بعد هر تنبیهی برای من در نظر بگیرید با کمال میل قبول می کنم 
جلالی بلند : همین ها 
کسایی که اون اطراف بودند ما رو نگاه کردند بلند : بچه بیان اینجا باید برگردیم 
صادق : ولی زیباجون ما تازه اومدیم . 
: می دونم بچه های گلم ولی الآن باید برگردیم دوباره میایم باشه 
علی به جلالی نگاهی کرد آروم : دعوات کرد 
دستی روی سرش کشیدم : نه عزیزم باید حتماً بر گردیم . خوب راه بیفتید با دوستاتون خداحافظی کنید تا بریم . 
بچه ها با دوست های که پیدا کرده بودند خداحافظی کردند و راه افتادیم سمت باغ 
جلالی عصبانی جلو جلو می رفت من و بچه هام پشت سرش ، بچه ها شعرهای که بلد بودند بلند بلند می خوندن و گاهی با دست زدن برای خودشون شادی درست می کردند . 
وارد باغ شدیم خانم فاطمی رو پشت پنجره دیدم خیلی ناراحت بود بهش لبخندی زدم اونم برام دست تکون داد . 
جلالی به پنجره نگاهی کرد و بعد به من : الآن میای دفتر من فهمیدید 
: بله آقای جلالی
توی سالن حسین شروع کرد گریه کردند : چی شده حسین جون 
حسین : آقای جلالی می خواهد دعوات کنه 
: نه عزیزم 
حسین : چرا هر وقت می خواهن ما رو تنبیه کنند می گفتند می فرستنمون اتاق آقای جلالی . 
حسین و بغل کردم دیدم بقیه ام اومدند دورم و شروع کردند به گریه کردند : بچه ها زشت آقای جلالی فقط با من کار داره همین 
صادق : من دیدم سرت داد زد 
لبم و گاز گرفتم : نه فقط آقای جلالی یکم بلند حرف زدند همین 
خانم نیازمندی : چی شده زیبا چرا اینها گریه می کنند . 
رضا : می خواهن زیباجون و تنبیه کنند 
نیازمندی به نگاهی کرد : چی شده ؟
لبم گاز گرفتم : جلالی فهمید بچه ها رو بردم بیرون 
نیازمندی زد پشت دستش : دختر چقدر بهت گفتم اینکار رو نکن 
لبخندی زدم : برای بچه ها لازم بود . خوب بچه برین توی اتاق تا لباس هاتون و در بیارین من اومدم باشه
سیامک : حتماً میای دیگه 
: اره عزیزم حتماً میام . لباس های هر کسی تا شده تو کشوش باشه ، دست هاتونم می شورید تا من بیام . 
رفتم سمت اتاق جلالی هنوز بچه ها داشتند من و نگاه می کردند برگشتم و با دست اشاره کردم که یعنی برند توی اتاق
تا برگشتم دیدم جلالی جلوی در ایستاده : چه عجب تشریف آوردید 
: ببخشید باید بچه ها رو آروم می کردم 
جلالی : بفرمائید داخل 
معلوم بود خیلی عصبانی پشت میزش نشست ، فاطمی هم کناری ایستاده بود : خانم کاظمی من یادم نمیاد از من برای بیرون بردن بچه ها اجازه گرفته باشید 
فاطمی : به من گفته بودند 
جلالی : پس چرا من در جریان نبودم ، مگه نمی دونید من با این کار مخالفم 
: چرا مخالفید 
جلالی : چون نمی خواهم به روحیشون ضربه وارد بشه 
: الآن نشه فردا که میرن مدرسه میشه بهتر یاد بگیرند با بچه های دیگه چطوری کنار بیان . 
جلالی : من اینجا تعیین می کنم که باید چه کاری انجام بدید 
: منم مربی بچه ها هستم و این و صلاح دونستم
جلالی عصبانی بلند شد اومد سمت من : شما حق ندارید سر خود کاری انجام بدید 
: جدی ، چند بار این بچه ها رو بردید شهر بازی ، چند بار بردید یک باغ وحش 
جلالی : شما حق ندارید 
: من حق دارم آقای جلالی پس لطفاً برای من نگید چی حق دارم و چی ندارم 
جلالی انگشتش و به طرف من برد و نتونست دیگه ادامه بده 
: باید برم بچه هام خیلی ناراحت شدن 
جلالی : می تونی بری ولی دیگه حق نداری ببریشون بیرون 
زل زدنم تو چشم هاش : من بازمم می برمشون پس در جریان باشید . 
از اتاق اومد بیرون خوشحال بودم که حرف خودم و زده بودم وارد اتاق شدم دیدم بچه ها کناری نشستند : چی شده 
بچه ها تا من و دیدند اومدن سمتم و بغلم کردند . یکی یکی بوسیدمشون : خوب الآن وقت چیه 
بچه ها بهم نگاه کردند 
: وقت خوردن آب میوه 
بچه دست زدند و بهشون آب میوه دادم . 
حسین : زیباجون بریم حموم 
: آره باید برین حموم چون بیرون بودید و بازی کردید بدنتون کثیف شده 
شهاب : آخ جون 
از این که می دیدم با حمام آشتی کردند خوشحال شدم . یکی یکی بردمشون حمام و آوردم بیرون .
دیدم گوشیم زنگ می زنه : بله 
سلام زیبا منم فاطمی 
: سلام خوبین 
فاطمی : دختر تو چیکار کردی چرا اینطوری رفتار کردی 
: خوب خودش خواست ، دل بچه هام و شکوند 
فاطمی : نمی دونی چقدر عصبانی تو رو خدا یک فردا رو رعایت بکن تا من شنبه بیام باشه 
: باشه سعی می کنم 
فاطمی : زیبا ، جون من کاری نکنی ها 
: نه خاطرت جمع ، برو خداحافظ 
فاطمی : خداحافظ 
ساعت نه بود که بچه رو بردم توی اتاق خواب : خوب هر کسی جای خودش 
همه دراز کشیده بودند و من کتاب قصه برداشتم و شروع کرده خوندن در اتاق زده شد شب ها در اتاق قفل می کردم بلند شدم باز کردم دید جلالی : بفرمائید داخل ، من قصه بچه ها رو تموم کنم میام خدمتتون . 
برگشتم توی اتاق خواب بچه ها و شروع کردم بقیه قصه رو گفتند جلالی دم در ایستاد به من و بچه ها نگاه می کرد . 
: خوب دیگه قصه تموم شد ، شب بخیر خوب بخوابید 
یکی یکی بوسیدمشون و ملافه ها روشون انداختم . به سمیر که رسیدم دستش و انداخت دور گردنم آروم تو گوشم : دعوات نکنه 
لبخندی زدم بلند : نه عزیزم ، من و آقای جلالی قرار نیست دعوا کنیم پس راحت بخوابید ، آقای جلالی اومدن به اتاق ها سر کشی کنند . 

از اتاق رفت بیرون منم دنبالش رفتم و در اتاق بچه ها رو بستم : بفرمائید آقای جلالی 
جلالی : خلع صلاحم کردی ، بعد میگی بفرمائید 
لبخند زدم : چرا مگه اومده بودید دعوا 
جلالی بهم نگاهی کرد : بله 
: خوب بگید گوش می کنم 
جلالی : هیچی دیگه ولی دیگه بچه ها رو بیرون نبر 
: نمی تونم بهتون قول بدم 
جلالی اخم هاش و توی هم کرد : حتی اگه اخراجت کنم 
: حتی اگه اخراجم کنید ، چون این بچه ها نیاز دارند که با دیگران ارتباط برقرار کنند . 
جلالی : خیلی لجبازی 
: بله می دونم ، همه این و بهم میگن .
جلالی از اتاق خار

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







شنبه 23 شهريور 1392برچسب:, :: 14:34 ::  نويسنده : Hadi