درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
پيوندها
  • تقدیم به تنها عشقم
  • عسل طبیعی
  • جی پی اس موتور
  • جی پی اس مخفی خودرو

  • تبادل لینک هوشمند
    برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان داستان-رمان و آدرس x2mu.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان



نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 10
بازدید هفته : 13
بازدید ماه : 13
بازدید کل : 67127
تعداد مطالب : 46
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1

رمان




امیر:می خوای تو شهر یه چرخی بزنیم؟
مهرداد با تکان سر جواب مثبت داد.مدتی بود که تو خودش به سر می برد و کسی هم دلیلش را نمی دانست
امیر:نمی خوای بگی چی شده؟آخه پسر تو که همه ی مارو داری می کشی
مهرداد با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:
_گفتم که چیزیم نیست.فقط یه مدت می خوام تنها باشم که به گل روی شما نمیتونم
_من شدم مزاحم دیگه.باشه.در ضمن اینو باید بهتون گوشزد کنم که مادر پدر جنابعالی منو فرستادن دنبال نخد سیاه که همون شما باشید
صدای تلفن همراه مهرداد بلند شد،سراسیمه دنبال گوشی گشت.امیر خنده ای کردو تلفنی که در دستش بود را به او نشان داد و گفت:
_دنبال این می گردی؟من اجازه ندارم اینو بهت بدم چون هر وقت میاد تو دستت حالت خراب میشه
_آخه این چه بازیی که شما راه انداختید؟می گم چیزیم نیست یعنی نیست دیگه.اصلا به شما ها چه؟
_حالا شد به ما چه؟تا اونجایی که یادم می آد همه چی به من مربوط میشد
مهرداد صلاح دید سکوت کند چون می دانست در آخر این دعوا مجبور به گفتن حقیقت می شود.سه ماه بود از دیدن او می گذشت و در این زمان مهرداد منتظر تلفنی از جانب او بود و هیچ کس از این موضوع خبر نداشت.سه ماه پیش هنگامی که برای تفریح به کلبه ی شکاریشان در جنگل رفته بود با نوه ی یکی از جنگلبانان که برای تعطیلات به آنجا آمده بود به اسم شیوا آشنا شده بود.شیوا دختری 19 ساله و زیبا از خانواده ایی متوسط در تهران بودکه در سال گذشته پدرش بر اثر سکته ای در گذشته بود.مهرداد نیز پسری 25 ساله از خانواده های سطح بالای پایتخت بود.او نا خواسته دل بسته ی دختری شده بود که از نظر طبقاتی اختلاف زیادی با او داشت و میدانست پدر و مادرش مخالف این موضوع هستند.صدای تلفن همراهش باز به گوش رسید و او التماس کنان به امیر گفت:
_خواهش میکنم بده
امیر شماره را خواند و چون آشنا ندید به او داد
_بله بفرمائید
_...
_نخیر اشتباه گرفتید
_...
_خدانگهدار
امیر:منتظر کسی بودی؟
_نه
_پس چرا می خواستی جواب بدی؟
مهرداد جواب نداد چون میدانست اگر هم نگوید امیر خود درد اورا می فهمد.پدر و مادر او خواهان ازدواج او با دختر خاله اش ویدا بودند اما او مخالف این امر بود چون هیچ حسی به ویدا نداشت.بر عکس ویدا شیفته ی او بود و مهرداد این موضوع را نمی دانست که بعد ها به وسیله ی مادرش مطرح گردید و اورا بین دو راهی سختی قرار داد.او عاشق شیوا بود و ویدا نیز دل بسته ی او.ازدواج با شیوا به قیمت خراب کردن ارتباط خانوادگیشان و ازدواج با ویدا به قیمت زیر پا گذاشتن احساسات خود و نمی دانست که...
***
_شیوا لباس عروسیت چی شد؟سفارش دادی یا باز هم یادت رفت؟صدای مادر بود که به گوش می رسید
_امروز قرار شد با محراب برم مامان
شیوا در حال انجام تدارکات عروسی بود و نمی دانست که با این ازدواج چه ضربه ای به مهرداد خواهد زد.شیوا مهرداد را از یاد برده بود و تنها به یگانه معشوق خود،محراب،فکر می کرد
***
امیر:من با یکی از دوستام قرار دارم.اینجا پیاده ات کنم می تونی بری؟
مهرداد:آره،مشکلی نیست.
_من آخر می فهمم تو چت شده
_میدونم.فعلا
امیر هم خداخافظی کرد و به سمت منزل محراب حرکت کرد.محراب،نامزد شیوا،با امیر دوستان قدیمی بودند و امیر شیوا را به خوبی می شناخت.شاید اگر میدانست پسر عمویش به شیوا دل بسته است می توانست او را از ذهن مهرداد پاک کند.
امیر:زود باش بیا پایین
محراب:باشه اومدم
صدای باز شدن در امیر را به خودش آورد
_سلام.باز تو چه عالمی سیر می کردی؟
_هیچ عالمی فقط داشتم به مهرداد فکر می کردم
_مثل اینکه این پسر عموی شما قصد نداره از تو لاک خودش بیاد بیرونا
_میدونم،شاید اگه دلیلشو میدونستم،می تونستم یه کمکی بهش بکنم اما اون اصلا قصد نداره حرفی بزنه
_راستی من امروز با شیوا می خوام برم لباس ببینم به سر دم خونه ی اونا هم برو که اونم برداریم
شیوا در حالی که کیفش را مرتب کی کرد به شماره ای چشم دوخته بود که مدت ها قبل مهرداد به او داده بودبا خود گفت:
_من که اونو فراموش کرده بودم حتما اونم دیگه منو یادش نیست
و کاغذ را پاره کرد و در سطل زباله ریخت در حالی که نمی دانست در دل مهرداد چه آشوبی به پاست.صدای زنگ در اورا به خودش آوردتازه یادش آمد که امروز قرار بود با محراب بیرون برود و در حالی که سریعا لباس می پوشید گفت:
_الان میام.چند لحظه صبر کن
و بعد با عجله پایین رفت.با دیدم امیر سرش را پایین انداخت و به آرامی سلام کردو وارد ماشین شد.امیر خندید و رو به محراب گفت:
_شیوا خانم شیطون شما که با دیدن ما خجالت کشیدن.فکر نمی کنی من مزاحمم؟برم بهتره ها
محراب به شیوا نگاه کرد و گفت:

_نه بابا،این خانمی که من میشناسم دو دقیقه بعد بلبل زبونی هاش شروع میشه.بریم
_اما من اینطوری فکر نمی کنما
_گفتم بریم،دیر میشه
_باشه،حالا کجا تشریف می برید؟
_شیوا؟
شیوا آدرسی از کیفش در آورد و به سمت محراب گرفت،محراب نیز آن را برای امیر خواند
_میشه 10 تومن
_آره؟؟بلند میشیم میریمااا
_بشین بابا،اوس نشو.الان شیوا خانم میگن اینا چرا مثل خروس جنگی به هم میپرن
شیوا خنده ریزی کرد
***
مهرداد به صفحه ی گوشی چشم دوخته بود و با خود حرف میزد و اصلا متوجه نبود که مادرش کنارش نشسته و اشک میریزد.تازه دانست.رو به مادرش کردو با تعجب نگاهش کرد
مادر:آخه چت شده؟تو اون جنگل لعنتی چه اتفاقی افتاده؟
_من که گفت هیچی،چرا انقدر خودتونو اذیت می کنید؟یعنی من حق یکم تنهاییو ندارم؟
_چرا مادر جان،اما تو با اینگوشه گیریت همه مارو نگران کردی
_مادر من هیچیم نیست یه کاری نکنید باز بلند شم برم تو اون جنگل لعنتی.
مادرش چون پسرش را می شناخت دیگر صحبتی نکرد چون میدانست اگر تصمیمی بگیرد ایستادن در برابرش محال است پس سکوت اختیار کرد و اورا تنها گذاشت
***
امیر:رسیدیم.امر دیگه؟
_نه مرسی
_دیدی گفتم شیوا خانم از ما خجالت می کشن؟
_حالا از شانس یه امروز ساکت بودا
شیوا گفت:
_امیر آقا من همیشه ساکتم
محراب رو به او کرد و در جوابش گفت:
_خدا کنه،ما که تا حالا اون روتونو زیارت نکردیم
امیر خندید و گفت:
_شاید شانس تو اینه.حالا اگه لطف کنید پیاده شید بد نیست،کار دارم
محراب گفت:
_تازه می خواستم برمونم بگردونی
_راننده شخصیم؟
_واسه عروسیمونم قراره باشی!
_می خوام برم از زیره زبون مهرداد حرف بکشم.حالش چندان خوب نیست
شیوا با شنیدن اسم مهرداد به فکر فرو رفت و ناگهان رو به امیر گفت:
_چیو می خواید از زیره زبونش بکشید؟
_به به...بالاخره ما صدای شمارو شنیدیم،هیچی،چند روزه دمق
محراب گفت:
_مگه تو فوضول مردمی؟
شیوا سرش را پایین انذاخت و از ماشین خارج شد.محراب نیز از امیر خداحافظی کرد و به سمت او رفت
_حالا شما به این آقا چی کار داشتید؟
_هیچی.از سر کنجکاوی بود
و بعد به دنبال محراب وارد مغازه شد
***
امیر:امروز یکی از دوستامو با نامزدش برده بودم لباس عروسی ببینه
مهرداد در حالی که سرش به کار خودش گرم بود گفت:
_خوب به من چه؟
_هیچی،فقط تو نمی خوای با ویدا ازدواج کنی؟
_من هیچ حسی به اون ندارم.اینو بارها هم بهتون گفتم
_اما اون عاشقته
_عاشقمه که هست،مگه من عاشقش کردم.من اصلا حاله خودمم نمی دونستم... والا
_مهرداد تو خیلی عوض شدی نمی دونم چرا اما اون کسی که من میشناختم نیستی تو واسه احساسات اطرافیانت خیلی ارزش قائل بودی اما حالا...
مهرداد میان حرف او پریدو با پرخاش گفت:
_اما حالا چی؟یعنی من نمی تونم واسه زندگیه خودم تصمیم بگیرم؟امیر تو منو خیلی خوب میشنسی میذونی حرفی بزنم پاش وای میستم
_اتفاقی افتاده؟
_اتفاق؟نه.اگه هم افتاده باشه به هیچ کس مربوط نیست
_اما...
بحث بین امیر و مهرداد بالا گرفته بود.مهرداد گفت:
_می خوام تنها باشم
و بعد به در اتاق اشاره کرد.امیر بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد و مهرداد را در افکار خویش غرق کرد 
***
_نمی آی بالا؟من تنهام،حوصلم سر میره
_نه باید برم.کلی کار دارم در ضمن من با شما فعلا کاری ندارم
_مگه چی گفتم بهش؟یکم کنجکاو شده بودم فقط
_کنجکاویم حدی داره
محراب این جمله را در حالی که خشم از چهره اش نمایان بود فریاذ زد.شییوا نگاهش را از او گرفت و در حالی که صورتش خیس از اشک بود به سمت در منزل رفت و محراب نیز نگاه خشمگینش را بدرقه ی راه او کرد!

.................................................

فصل دوم

مهرداد روی تخت دراز کشیده بود که صدای در اورا به خودش آورد

_بیا تو

_سلام.خوبی؟چرا با امیر اونطوری حرف زدی؟صداتون تمام خونه رو بر داشته بود

_به...چه عجب شما از برادرتون یاد کردید...نه،اومدید از امیر آقا دفاع کنید، وکیلشی؟

_آره وکیلشم

_پس برو به خودشم بگو بیاد که جلو خودش ازش دفاع کنی

_منظورت چیه؟

_منظورم خیلی واضحه،در ضمن به اونم گفتم می خوام تنها باشم به تو هم میگم 

_تا حالا که یادم میاد ازت دستوری نشنیده بودم

_حالا شنیدی اگه هم انجام ندی خودم پرتت می کنم بیرون.شیر فهم شد؟

لیلا خواست بگوید:نه خیر،مثلا می خوای چی کار کنی؟ که در جواب گفت:

_آره،خیلی خوبم فهمیدم 

وپا از اتاق بیرون گذاشت و تصمیم گرفت تا یک مدت اورا به حال خود رها کند

***

تلفن همراه شیوا هنوز در حال زنگ خوردن بوداما او علاقه ایی به پاسخ گویی نداشت صدای محراب را روی پیغام گیر شنید که:

_خودت جواب ندادی و حالا مجبورم رو در رو با هات حرف بزنم صدای زنگ خانه به صدا در آمد.مادر شیوا در را باز کرد.شیوا هنوز نمی دانست که چرا محراب آن روز آنقدر خشمگین است.صدای محراب را به وضوح می شنید:

_می تونم با شیوا حرف بزنم؟

_بله،تو اتاقشه.می خواید صداش بزنم؟

_نه ممنون،میرم تو اتاقش

شیوا خود را روی تختش جمع کرد.در باز شد و محراب نیز در آستانه در ظاهر شد،در را بست.شیوا به سمت او چرخید.محراب با دیدن چهره ی او بر جا میخکوب شد.از صدا و از صورتش پیدا بود که ساعت ها گریه کرده است

_مگه نمیشنوی؟گفتم چی کار داری؟

محراب جلو آمد و روی تخت نشست شیوا از جا برخاست و خواست که از اتاق بیرون برود که صدای محراب را شنید:

_بشین سر جات

هنوز ذر صدایش آثار خشم معلوم بود.شیوا نشست و سرش را پایین انداخت محراب گفت:

_بالا

ولی شیوا همچنان سرد و بی حرکت نشسته بود

_گفتم بالا

اما شیوا کلمه ایی از حرفهای اورا نمی شنید،می خواست گریه کند اما با وجود محراب نمی توانست.چه چیز محراب را تا آن حد خشمگین ساخته بود؟سرش گیج رفت و کنترلش را از دست داد که ناگهان محراب اورا گرفت

_شیوا حالت خوبه؟...شیوا؟

چون صدایی نشنیداز اتاق بیرون رفت،از شانس او مادر شیوا بیرون از خانه بود،با عجله به آشپز خانه رفت و دقیقه ای دیگر با لیوانی در دست وارد اتاق شد و آن را به زور به شیوا خورانید

دقایقی بعد شیوا به خواب رفت و محراب در حالی که به صورت او خیره شده بود به خود لعنت می فرستاد دانست که برخورد شدیدی با او داشته است پس بوسه ای بر پیشانی او نهاد .شیوا در خواب بود اما این بوسه را به راحتی حس کرد و بخندی بر لبانش نقش بست و سپس محراب از اتاق خارج شد

***

صبح روز بعد شیوا با محراب تماس گرفت

_سلام

_سلام عزیزم،حالت خوبه؟

_حالم؟مگه بد بود؟

محراب فهمید که شیوا از روز گذشته چیزی به یاد ندارد اما نمیدانست که شیوا از ترس او خود ره یه نفهمی زده است پس گفت:

_نه،کلا پرسیدم

شیوا متوجه دروغ محراب شد اما در این مورد حرفی به میان نیاورد

_می آی امروز بریم بیرون؟انقد تو خونه موندم پوسیدم

_باشه.کی؟

_ساعته......5 خوبه؟

_آره

_پس منتظرم

.کاری نداری؟.OK_

_نه،خدافظ

_خدافظ

***

مهرداد حالش خوبه؟این سوال را محراب پرسید و امیر در جواب سری به نشانه تاسف تکان داد

_نتونستی بفهمی چش شده؟

_نه.دیروز می خواستم باهاش حرف بزنم که از اتاقش انداختم بیرون

هردو سکوت کردند که با ورود شیوا شکسته شد

_به...آقایون،کجا بودید؟

محراب نگاهی به امیر انداخت و خندید بعد گفت:

_دیدی گفتم فقط یه روزه 

شیوا اخم کرد و گفت:

_یه امروز حالم خوبه ها.حالا اونم بزن خراب کن

_چشم.این دهن اینم زیپش

شیوا به خنده افتاد،محراب به فکر فرو رفت.یعنی اون هیچی از اتفاقات دیروزو یادش نمی اومد؟

صدای جیغ شیوا در گوشش پیچید:

_چیه؟خشگل ندیدی؟

محراب فهمید همان طور به شیوا خیره شده است.گفت:

_زنمی دوس دارم نگات کنم.مشکلیه؟

_دوس نداری نگام کنی،تو فکر بودی

_تو فکر تو بودم.حرف دیگه؟

شیوا خنده ریزی کرد و گفت:

_فک نکنم دیگه باشه

و دیگر آرام گرفت،محراب هم از اینکه شیوا را شاد دیده بود خوشحال بود و خدا را شکر می کرد که او بحث دیروز را به میان نیاورده بود 

***

خوب آقا محراب اجازه ی رفتن به ما میدید؟این را امیر گفت.محراب در حالی که از ماشین خارج می شد گفت:

_راه بازه جاده درازه،می تونی بری

_راستی امشب می آی باشگاه؟

_نمی دونم،بهت زنگ میزنم،فعلا

_منتظرما

و ماشین را روشن کرد و رفت

محراب:چیه تو همش آستینمو می کشی بچه؟

شیوا گفت:

_خوب بیا دیگه،خسته شدم انقد وایستادم

_خیلی خوب بریم

_کجا؟!

_یعنی تو نمی دونی می خوای کجا بری؟

_نوچ

_ای بابا،بریم یه رستوران پس؟

_باشهفصل سوم
_مهرداد درو باز کن

_چند بار باید بهت بگم می خوام تنها باشم؟

_یه نفر پیشت باشه تنهائیت به هم نمی خوره،درو باز کن بچه نشو

_اگه بچه شم؟

_درو میشکونم

مهرداد خندید و گفت:

_جرئتشو نداری

_میدونی که دارم

_امیر برو راحتم بزار،مامانو لیلا کم بودن تو هم بهشون اضافه شو

امیرو مهرداد همین طور به بحث کودکانه ی خود ادامه می دادند و آسایش را از همه سلب کرده بودند تا اینکه مهرداد در را در یک زمان به خصوص سریعا باز کرد،با این حرکت او امیر نقش زمین شد و او از گوش دادن به حرفهای خسته کننده او معاف گشت

***

محراب رو به شیوا کرد و گفت:

_دیروزو یادت می آد؟

_چیشو؟

_اومدم خونتون بعدشم سرت گیج رفت و حالت بد شد

_نه.کی؟شیوا خود را به نفهمیدن زد

_هیچی پس،ولش کن

_برا عروسی چه برنامه ای داری؟

_در چه مورد؟

_سالن و این چیزا

_نه فعلا

_محراب،لباس عروسیم چه شکلی بود؟

_چه میدونم،چه سوالا ای می پرسی امروز تواما.اصلا حالت خوبه؟سرت که گیج نمیره؟

_اینی که حالش بده ظاهرا توئی

_ا شیوااااا

_شیوا و کوفت.از صبح ده بار این سوالو پرسیدی

_خوب دیگه نمی پرسم

_آهااا

***

مهرداد تصمیم گرفته بود دوباره به جنگل باز گردد تا شاید افتخار دیدن دوباره شیوا را پیدا کند

_مامان من می خوام برم کلبه

سپیده،مادرش در جواب گفت:

_تو حق نداری پاتو از این در بیرون بزاری

_زندانی نبودیم که شدیم

_هر جور می خوای فکر کن تا وقتی نگی تو اون جنگل چی شده نمی تونی بری

_شاید الان نتونم برم اما مطمئن باشید تو این خونه نمی مونم

مهرداد و مادرش هنوز در حال دعوا بودند که با آمدن امیر هر دو به خود مسلط شدند

امیر:اتفاقی افتاده؟

سپیده:نه فقط آقا می خوان برن کلبه شکاریشون 

امیر:خوب منم باهاش میرم

مهرداد به حرف آمد و گفت:

_من حق یکم تنهائیو آزادی رو ند.....

سپیده میان حرف او پرید و گفت:

_تو زیادی آزاد بودی که به این روز افتادی

_من 25 سالمه...

_همین که گفتم،هرجا می خوای بری امیر هم باهات میاد

امیر با شنیدن این موضوع لبخندی زد چون فکر می کرد می تواند دلیل خشونت ها و گوشه گیری های مهرداد را بفهمد با صدای مهرداد که گفت:

_نیشتو ببند.من میدونم و تو حالا یکم صبر کن،بهت نشون میدم

به خود آمد و بعد اورا دید که از اتاق بیرون رفت

***

محراب:شیوا مشکلی داره؟

مادر شیوا:نه چه طور؟

_دیروز که من اومدم حالش چندان خوب نبود،سر گیجه داشت 

_دیروز که با شما اومد بیرون بعدش رفت تو اتاقش برا ناهار هم بیرون نیومد

محراب صلاح ندید که بگوید چیزی از اتفاقات دیروز هم چیزی به یاد نداشت،گفت:

_تو اتاقشه؟

_بله

محراب از جایش بلند شد و با گفتن ببخشید از هم نشینی با مادر شیوا کنار رفت

_می تونم بیام داخل؟صدای محراب از پشت در به گوش رسید

_بیا تو

در باز شد و محراب، شیوا را پشت میز کارش دید 

محراب:کار داری؟

شیوا:دارم طرح ماکتی که باید بسازمو می زنم

_چه ماکتی؟

_قبرستون

_طرح قحط بود؟

_من اینو دوس دارم

وسپس به سمت محراب برگشت.صورت زیبایش همیشه محراب را به وسوسه می انداخت.شیوا به او گفت:

_باز داری به چی فک می کنی آقااا؟

_به ازدواج با تو

_سه هفته بیشتر نمونده

_اما من خیلی عجله دارم

شیوا خندید و گفت:

_ایشاا... اینم زودتر تموم میشه.حالا میزاری به کارم برسم؟

_اگه طرحت یه چیز دیگه بود حتما کمکت می کردم اما اصلا از این طرح خوشم نمی آد

_شما لطف دارید
و سپس مجبور به کار خود شد اما نگاه سنگین محراب را بر روی خود حس می کرد با عصبانیت و خواست سر او فریاد بکشد که محراب خود زودتر فرار کرد.کارهای محراب همیشه اورا به خنده وا می داشت
فصل چهارم
امیر:مهرداد همیشه از تو حرف شنوی داشته باهاش حرف بزن
لیلا:یه دفعه سعی کردم بفهمم چی شده داشت سرمو از تنم جدا می کرد
_نمی دونم چرا اما خیلی عوض شده،دیگه اون مهرداد نیست
_باید سر از کارش در بی آریم
لیلا و امیر به طرف اتاق امیر رفتند،لیلا ضربه ای به در نواخت
مهرداد:بیا تو
امیر و لیلا هم زمان وارد اتاق شدند
مهرداد:به به...وکیل با موکلشون تشریف آوردند
امیر:جریان چیه؟
مهرداد:هیچی فقط در نبود شما لیلا خانم ازتون دفاع می کردند منم گفتم برن با شما بیان
امیر:این مسخره بازیا چیه؟
مهرداد:مسخره بازی؟هه،اینارو باش.این شمائید که دائما درید تو کارای من سرک می کشید
لیلا:مواظب حرف زدنت باش مهرداد
مهرداد:چیه؟شدی نخود داغ تر از آش؟برو بیرون
امیر نگاهی به شیوا انداخت و او از اتاق بیرون رفت
امیر:ما دوتا همیشه با هم روراست بودیم و از همه چیز هم خبر داشتیم اما حالا تو داری خرابش می کنی
مهرداد:آره.تو داری راست میگی.من دارم خرابش می کنم اما حاضر نیستم چیزیو که به دیگران مربوط نیست رو بگم
_منم شامل دیگران میشم؟
_حتی تو
_می خوای بری جنگل؟
_آره اما تنها
_باشه.بیا با هم بریم من میرسونمت اونجا بعد میرم ویلا خودمون موقع برگشتن هم زنگ بزن میام دنبالت
مهرداد سری به نشانه تشکر نشان داد و با خود گفت:
_تنها کسی که منو درک می کنه امیره اما نباید بزلرم چیزی بفهمه
امیر فکر اورا خواند و در جواب به آرامی کفت:
_من همونطور که الان از خیلی از کارای تو خبر دارم سر ا این موضوع هم در میارم بدون اینکه خودت بفهمی
و بعد از اتاق بیرون رفت و هردو پس از آن به جمع کردن وسایل خود مشغول شدند
***
صدای زنگ شیوا را به خودش آورد.با تعجب گفت:
_کسی قرار نبود که بیاد مادر هم همین الان رفت
گوشی آیفون را برداشت.محراب بود.شوق خاصی در صدایش معلوم بود که شیوا را به فکر فرو برد.او نشسته بود که محراب وارد شد
محراب:وای مردم،بلند شو ببینم،برو یه لیوان آب بیار
شیوا خندید و سرش را به علامت نه تکان داد
محراب:یعنی چی نه؟بلند شو ببینم
شیوا:اول بگو چی شده تا برم بیارم
_چی شده؟مگه قرار بود اتفاقی بیوفته؟
_نه اما از قیافت زار میزنه یه چیزی شده.آیینه اونجاست،می تونی بری یه سر خودتو نگاه کنی
و با دست به طرف آیینه ای که در طرف دیگر سالن بود اشاره کرد
_خیلی خوب.من تسلیم.کارتای عروسیو گرفتم
شیوا جیغی زد و با فریاد گفت:
_زود باش بده می خوام ببینم
_قرار شد اول بری آب بیاری
نظرات شما عزیزان:
نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







شنبه 23 شهريور 1392برچسب:, :: 13:17 ::  نويسنده : Hadi