درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان
رمان پندار لعنتی انگار آب شده بود رفته بود تو زمین اونجام نبود زنگ زدم به آیدین من: سلام آیدین چه خبر ؟ آیدین : سلام داداش هنوز که پیداش نکردم من : آیدین جان فک نکنم دیگه لازم باشه بگم فک کن خواهر خودته هر کاری میتونی بکن آیدین : چشم حتما مطمئن باش هرکاری کهه بتونم میکنم فعلا خداحافظ من : یک دنیا ازت ممنونم پس منو بیخبر نذار خداحافظ تابان اونروزم مث روزای دیگه بود ینی عادی بود و هیچ فرقی نداشت خوب یادمه ساعت حدودای نه صبح بود صبحانمونو خورده بودیم تو حیاط بودیم که یه دفعه یه سوزوکی مشکی رنگ پیچید تو پرورشگاه که با صدای لاستیکاش توجه همرو جلب کرد بعد یه پسر که از قیافه ی لباساش و ماشینش معلوم بود بچه پولداره ازش پیاده شد حالم از اینا به هم میخورد ما چه جوری زندگی میکردیم اینا چه طور وقتی پیاده شد عینکشو برداشت و نگاهی کلی به بچه ها انداخت که تونستم قیافشو ببینم اوم چشاش رنگی بود ولی به خاطر فاصله ی زیاد نمیتونستم رنگشو تشخیص بدم بینیش قلمی و صاف بود یه ته ریش مشکیم رو صورتش جا خوش کرده بود موهای لخت مشکی داشت که به بالا هدایتشون کرده بود در کل جذاب و قشنگ بود اما برام تفاوتی نداشت کلا نسبت به زندگی بی تفاوت شدم به سمت پله ها راه افتاد و رفت روژان بهم سوقولمه ای زد و گفت : وای دختر دیدی چه چیزی بود چشامو گرد کردمو و بهش گفتم : وای روژان از تو دیگه انتظار نداشتماااا قیافه اش دلخور شد و بهم گفت : وا مگه من دل ندارم حالا انگار خودت چه تحفه ای هستی و بلند شد و از پیشم رفت خیلی تعجب کردم خوب موهام طلایی و گاهی زیتونی چشام درشت و طوسی بینیم قلمی و کوچیک و لبام صورتی و کوچیک موهامم حالت دار تو فکر بودم که اسمم پیج شد خوب همه میدونستن که پسره الان تو دفتره پس همه ی نگاه ها به طرفم چرخید ....
پندار بعد از تماس به آیدین با نام خدا وارد اولین پرورشگاهی که برنامه داشتم اونروز برم شدم اما اونجا نبود ساعت هشت و نیم بود یه کیک و آبمیوه خوردم و به لیستی که از اسامی و آدرس پرورشگاه ها درآورده بودم نگاه کردم اسم پرورشگاه بعدی گل های یاس بود تو خیابون (..) به سمت اونجا راه افتادم نه بود که رسیدم اونجا در باز بود به خاطر همین مستقیم وارد پرورشگاه شدم اما چون مساحت اونجا کم بود و من نمیدونستم یه دفعه زدم رو ترمز و جیغ لاستیکا در اومد وقتی پیاده شدم عینکمو برداشتم و یه نگاه کلی رو بچه ها انداختم و از ته دل از خدا خواستم که اونجا پیداش کنم نمیدونم چ چرا ولی همه به من خیره شده بودن خندم گرفته بود اما به روی خودم نیاوردم و از پله های وسط حیاط رفتم بالا و وارد دفتر مدیر پرورشگاه شدم یه خانوم حدودا چهل / چهل و یک ساله تو دفتر بود وقتی رفتم تو تعارف کرد بشینم و گفت : من رحیمی موسس و اداره کننده ی این پرورشگاهم شما برای کمک اومدید آقای ... ببخشید آقای ؟ پندار : من پندار سالاری هستم اما متاسفانه برای کمک نیومدم من برای پیدا کردن فردی که ........... وتمام چیزهایی رو که فهمیده بودمو و ممیدونستمو براش تعریف کردم و همون چندتا عکسیم که از پروشات داشتم و بش نشون دادم بعد از تموم شدن حرفام گفت : فک کنم پیداش کردید و بلندگو رو برداشتو و اسم تابان رو پیج کرد ......
تابان
در حالی که از نگاه خیره ی بچه ها عصبانی شده بودم بلند شدم تا برم دفتر اما نمیدونم چرا پاهام یاری نمیکردن روژان که وقتی فوضولیش گل میکرد ناراحیش یادش میرفت با دو خودش و رسوند به منو با هیجان گفت : تابان به نظرت چیکارت دارن ؟؟ فقط بهش نگاه کردمو و راهمو ادامه دادم اونم داشت همگام بامن را میومد که یه دفعه اون دست سنگینشو خوابوند پشت کلم از سوزش ناگهانیش آخ بلندی گفتمو با غضب برگشتم طرفش که دیدم داره بلند بلند میخنده در حین خندیدنش بریده بریده گفت : حق.... قت ... بود به خـ... خدا خیلی پررویی من باید قهر کنم اونوقت تو ناز میکنی ؟ گفتم : الان که باید برم اومدم حالیت میکنم بعد از این حرف سر عتمو بیش تر کردمو و پشت در دفتر قرار گرفتم بعد از در زدن شنیدن صدای اجازه وارد شدم.....
پندار وقتی گفت فک کنم پیداش کردین ذوق مرگ شدم پنج دقیقه بعد در دفتر زده شد یه دختر که کاملا شبیه پروشات بود وارد شد دیگه مطمئن شده بودم که خودشه تو دلم صد بار خدا رو شکر کردم که پیداش کردم خانم رحیمی : بشین دخترم اومد رو صندلیه جلوی من نشست داشتم قشنگ آنالیزش میکردم که رحیمی گفت : تابان جان آقای سالاری ادعا میکنن که برای پیدا کردن این دختر که دختر عموشونه و اسمش پروشات به اینجا اومدن بعد عکس پروشات و جلوی اون دختره گرفت دختره عکسو گرفت و نگاش کرد بعد سرشو آورد بالا و گفت : ببخشید خانم اما چه ربطی به من داره رحیمی : ببین دخترم شباهت این دختر به تو خیلی زیاده و این که طرز گم شدن این دختر هم بی نهایت شبیه به تو ..... تابان با کلی استرس وارد شدم سرم پایین بود اما نگاه خیره ی اون پسره آزارم میداد با صدای خانم رحیمی که گفت : بشین دخترم نشستم رحیمی گفت که اون پسره اومده دنبال دختر عموش و یه عکسو بم نشون داد دختر بچه تو عکس خیلی به من شبیه بود یه لحظه از فکری که اومد تو ذهنم عصبانی شدم اما گفتم ن بابا امکان نداره بعد گفتم : ببخشید خانوم ولی چه ربطی به من داره با شنیدن حرفای بعدی رحیمی لحظه به لحظه عصبی تر شدم و وسط حرف رحیمی از جا پریدمو با فریاد گفتم : یعنـــــــــــــی چی خانووم؟ الان میخواید بگید که من همون پروشات سالاریم ؟؟ نه خانم من هیچوقت خانواده ای نداشتمو و نخوااااهم داشت با اجازه داشتم میرفتم بیرون که بازوم توسط پسره کشیده شد ......
پندار در حین صحبت های رحیمی قیافش لحظه به لحطه سرخ تر میشد که یه دفعه پرید بالا و تقریبا با فریاد گفت : یعنـــی چی خانووم؟ الان میخواید بگید که من همون پروشات سالاریم ؟؟ نه خانم من هیچوقت خانواده ای نداشتمو و نخوااااهم داشت با اجازه داشت میرفت بیرون که گفتم باید یه کاری بکنم خیز گرفتم و بازوشو و کشیدم رحیمی بلند شد و گفت : آقای سالاری خواهشا مواظب رفتار خودتون باشید و گرنه... دیگه بقبه ی حرفاشو نمیشنیدم فقط حواسم به یه چیز بود به دو چشم طوسی گستاخ که روبروی صورتم قرار گرفته بود خدای من تا حالا چشم به اون درشتی ندیده بودم با صدای دختره که داشت به دستم نگاه میکرد و میگفت : کاری داشتید ؟؟؟ به خودم اومدم دستمو و کشیدم کنار و برگشتم رو به رحیمی و گفتم : شرمنده حواسم نبود میشه چند دقیقه با این خانوم تنها صحبت کنم رحیمی در حالی که اخماشو به شدت در هم کشیده بود گفت : حتما ولی در باید باز باشه پوفی کردمو و گفتم : ممنونم حتما وقتی که رفت نشستمو و رو به دختره که هنوز ایستاده بود و داشت طلبکارانه منو نگاه میکرد گفتم : لطفا بشین اومد و نشست روبروم کمی به سمت جلو خم شدم و گفتم : میدونی اگه ثابت بشه که تو بامن نسبتی داری میتونم حتی بدون رضایت خودت از اینجا ببرمت ؟؟ هوم ؟؟ تا اومد دهن باز کنه گفتم : نه فعلا ساکت باش اگه حرفامو زدم و گفتی نه از راه اول استفاده میکنم ولی دوست ندارم بازور ببرمت پس گوش کن یه دفعه از جاش پرید و گفت : نه تو گوش کن چرا بعد از این همه سال ؟؟ اونم حالا که یک سال دیگه میتونم آزاد بااشم مطمئن باش حتی اگه به زورم ببریم فرار میکنم داشت میرفت بیرون که از پشت گرفتمشو زدمش به دیوار روبرو زل زدم تو چشماشو گفتم : ببین خانوم کوچولوی گستاخ اگه بامن نیای مطمئن باش هیچ وقت به هیجده سالگی که سحله به آخر هفتم نمیرسی در ضمن ینی من این قد بی عرضه ام که نمیتونم از یه بچه مراقبت کنم ؟؟؟؟؟؟؟ بعد کیسه ای رو که براش لباس خریده بودمو انداختم جلوشو گفتم: تا من میرم با مراقبتون صحبت کنم اینارو میپوشی وقتی داشتم میومدم بیرون تعجب از چشاش فریاد میزد دوست نداشتم اینجوری رفتار کنم ولی مجبورم کرد رفتم پیش رحیمی و گفتم : باتوجه به چیزایی که خدمتتون گفتم وقت زیادی نیست باید همین امروز برای آزمایش ببرمش رحیمی چند لحظه نگام کرد و گفت : حتما ولی خودم هم باید باشه گفتم : بله حق باشماست پس بفرمایید تابان وقتی برگشتم رحیمی داشت کلی به خاطر حرکتش توبیخش میکرد ولی اون انگار تو این دنیا نبود و زل زده بود به من منم داشتم از فرصت استفاده میکردم و خوب نگاش میکردم واقعا چهره ی جذاب و مردانه ای داشت چشاشم رنگش سبز خیلی تیره بود به خودم اومدم و گفتم و کاری داشتید اونم انگار روحش برگشته باشه برگشت سمت رحیمی و عذر خواهی کرد و گفت میشه چند دقیقه با ایشون تنها صحبت کنم رحیمی از چهرش معلوم بود ناراضیه ولی با این وجود گفت :حتما ولی در باز باشه پسره مخالفتی نکرد و تشکر کرد بعد از رفتن رحیمی گفت که بشینم وقتی نشستم کمی به سمت جلو خم شد و گفت که میتونه حتی اگه من ناراضیم باشه منو ببره البته اگه واقعا فامیلش باشم در اصل داشت تحقیرم میکرد اومدم حرف بزنم که یه سری چرندیات دیگه تحویلم داد و ازم خواست که به حرفاش گوش کنم اما من که صبرم لبریز شده بود بلند شدمو و گفتم :تو گوش کن چرا بعد از این همه سال ؟؟ اونم حالا که یک سال دیگه آزاد میشم ؟؟ مطمئن باش اگه به زورم ببریم فرا میکنم داشتم میرفتم بیرون که از پشت زدم به دیوار با این کارش شدیدا دردم اومد و چهرم جمع شد زل زد تو چشمام و گفت : ببین خانوم کوچولوی گستاخ اگه بامن نیای مطمئن باش هیچ وقت به هیجده سالگی که سحله به آخر هفتم نمیرسی در ضمن ینی من این قد بی عرضه ام که نمیتونم از یه بچه مراقبت کنم ؟؟؟؟؟؟؟ بعد یه کیسه رو تقریبا پرت کرد جلومو و گفت : تا میرم با مراقبتون صحبت کنم اینارو میپوشی تو چشام تعجب و ناباوری فریاد میزد با خودم گفتم ینی اگه باش نرم منو میکشه ؟؟؟ همونجور اشکام به صورتم امان نمیدادن رو دیوار سر خوردم و نشتم رو زمین و سرمو و گذاشتم رو زانو هام ازپدر و مادرم متنفر بودم چون باعث شده بودم من اون همه حقارت و تحمل کنم دلم میخواست جیغ بزنمو و بگم و ازتون متــــــــــــــــــــــــــــــنفرم متنفــــــر اما مثل همیشه صدامو و خفه کردمو و بی صدا به حال خودم زار زدم ......
نظرات شما عزیزان: شنبه 23 شهريور 1392برچسب:, :: 13:15 :: نويسنده : Hadi
![]() ![]() |